بایگانی برچسب: s

تب و محبت

تب و لرز داشتم و نرفتم رها. بچه‌ها زنگ زدند و یکی یکی خواستند با من حرف بزنند. شیوه‌ی خاص هر‌کدام برای ارتباط با معلم مریض‌شان برایم فوق‌العاده بود. شیوه‌ای هماهنگ با تمام حرکات و رفتارهای پیشین‌شان در ارتباط برقرار کردن. مسیح از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , , , | پاسخ دهید:

احسان و دل‌تنگی‌های من

تمام ِ شب خوابش را دیدم. صبح، عجیبْ دل‌تنگ بیدار شدم. تصمیم گرفتم از دل‌تنگیم برای بچه‌ها بگویم. هم‌دلی می‌خواستم. احسان کتابی آورده بود که پر از عکس‌های ماشین‌های جورواجور بود. آن‌ها را یکی یکی و با اشتیاق نشانم می‌داد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , | پاسخ دهید: