بایگانی برچسب: s

تب و محبت

تب و لرز داشتم و نرفتم رها. بچه‌ها زنگ زدند و یکی یکی خواستند با من حرف بزنند. شیوه‌ی خاص هر‌کدام برای ارتباط با معلم مریض‌شان برایم فوق‌العاده بود. شیوه‌ای هماهنگ با تمام حرکات و رفتارهای پیشین‌شان در ارتباط برقرار کردن. مسیح از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , , , | پاسخ دهید:

خانه‌ای از سنگ و چوب و برگ

امروز توی پارک ارکیده، مهدیه و مسیح و حنانه با هم خاله‌بازی می‌کردند. خواهر و برادر بودند و برای درست کردن خونه‌شون، سنگ و چوب و برگ جمع می‌کردند. از من هم کمک خواستند و با هم شروع به ساختن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , | پاسخ دهید:

ونگوک

کنش‌های نمادین و نمایشی حنانه زیاد است. امروز در اعتراض به هم‌گروهی شدن من با مهدیه، و بعد از این‌که مطمئن شد من از این وضعیت لذت می‌برم، عکس خودش را از روی تابلو برداشت، پاره کرد، لای پاکت‌نامه‌ای که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , | پاسخ دهید: