بازارچه نوروزی

کلیات بازارچه و شکل‌گیری غرفه‌ها

در جلسه‌ی مربی‌‌ها پس از مرور برنامه‌های نوروزی و بازارچه‌ی سال‌های قبل گفت‌وگوهایی انجام شد که یکی از نتیجه‌هایش این بود که برنامه‌های نوروزی و بازارچه، هر کدام به تنهایی می‌توانند محور یک سری فعالیت قرار بگیرند و گره خوردن این دو با هم شاید لزومی نداشته باشد. فعالیت‌های نوروزی و ارزش‌های پیرامونی آن می‌تواند تحت‌الشعاع بازارچه قرار نگیرد. بازارچه هم قابلیت‌هایی دارد که می‌تواند مستقل از نوروز پیش برود. بر این اساس، قرار شد تاریخ اجرای بازارچه کمی جلوتر بیاید (چهاردهم اسفند) و از نوروز فاصله بگیرد و برای سال بعد این فاصله‌ی زمانی را بیشتر کنیم. از طرف دیگر، برای این که بازارچه بر سایر فعالیت‌‌ها سایه نیندازد، بنا شد فقط یک هفته به این موضوع اختصاص یابد.

روز چهارشنبه هفتم اسفند، با همه‌ی بچه‌‌ها دور هم نشستیم و با یادآوری بازارچه‌ی سال گذشته، ایده‌های آن‌‌ها را برای بازارچه‌ی پیش رو پرسیدیم. قرار بود ایده‌‌ها تکراری نباشند و کارهایی متفاوت با پارسال مطرح شود. بچه‌‌ها ایده‌های‌شان را مطرح کردند و قرار شد روز شنبه تعدادی از آن‌‌ها را انتخاب کنیم.

روز شنبه در جلسه‌ی مربی‌‌ها ایده‌‌ها را دسته‌بندی کردیم و تا جایی که به آن‌‌ها آسیب نمی‌رسید، ترکیب‌شان کردیم. شش گروه تشکیل شد و از آن‌جایی که غرفه‌ی خوراکی (کافی‌شاپ)  چند روزی بود که در ر‌ها جریان داشت و ممکن بود کل جریان را تحت تأثیر قرار دهد، بنا شد غرفه‌ی خوراکی به صورت اشتراکی با حضور نماینده‌هایی از همه‌ی غرفه‌‌ها ارائه شود.

صبح روز یک‌شنبه، در جلسه‌ای با بچه‌‌ها غرفه‌‌ها معرفی شدند و بچه‌‌ها غرفه‌ی مورد نظرشان را انتخاب کردند. سه غرفه‌ی جواهرسازی، هفت‌سین و بازیافت مورد انتخاب بچه‌‌ها قرار گرفت. قرار شد اعضای هر گروه تصویری از غرفه‌ی خود (در روز بازارچه) مجسم و آن را ارائه کند و برنامه‌ی خود را برای رسیدن به آن مشخص کند.

 غرفه‌ی هفت‌سین

صبح دوشنبه با گروهى از بچه‌‌ها که جزو گروه سفره‌ی هفت‌سین بودند جمع شدیم تا از بین ظرف‌هاى سفالى موجود در ر‌ها هر کس ظروفى را براى تزیین انتخاب کند، براى این که بدانیم هر نفر حداکثر می‌تواند چند ظرف بردارد شروع به شمردن سین‌هاى هفت‌سین کردیم، بعد از تقسیم شدن ظرف‌ها و انتخاب صفحه‌هاى چوبى مستطیلى به عنوان زمینه‌ی کار، در آزمایشگاه مشغول کار شدیم. ابتدا آن‌هایى که می‌خواستند ظرف‌هایشان را با اسپرى طلایى یا نقره‌اى کنند در بالکن مشغول رنگ کردن شدند و بعضى هم ترجیح می‌دادند سفال‌ها را با گواش رنگ کنند. تقریباً همه بعد از این مرحله از چسب چوب و گواش استفاده می‌کردند. صبا دوست داشت در ادامه از چسب‌هاى اکلیلى براى تزیین استفاده کند و لیلیا و آتریسا ترجیح می‌دادند از روبان و کفش‌دوزک بهره بگیرند. عرفان و همین طور مانى ظروف‌شان را رنگ و وارنگ کردند، على سلطانى یکى را با اسپرى و یکى را با گواش رنگ می‌کرد، احسان فاتحى با دقت سعى می‌کرد هیچ جاى سفالش بدون رنگ نماند، پارسا ظروفش را طلایى و سپس با اکلیل و روبان تزیین کرد. خاله درسا و خاله فاطى هم ظروف بازیافتى را انتخاب کردند و در آن‌ها از مهره‌هاى رنگى هم استفاده شد که على و احسان هم علاقه‌مند شدند. آن‌ها هم هر کدام یک ظرف بازیافتى رنگ و تزیین کردند. رادین و آروشا هم هر کدام یک شمعدان رنگ و با اکلیل و مهره‌هاى رنگى زیبایشان کردند، اما چون دست‌شان خسته شد زود رفتند. براى همه کار با اسپرى‌‌ها و اکلیل خیلى هیجان‌انگیز بود، رادین هم از دیدن چسب چوب و کار با آن لذت می‌برد. فضا شاد و رنگى و اکلیلى بود و همه کارشان را دوست داشتند. راستى صحبت از قیمت فروش و این که قیمت هر ظرف سفال چند است و چقدر سود می‌کنند هم از بحث‌هاى داغ ماجرا بود.

روز بعد هم جریان ادامه داشت و شروع به رنگ کردن تخم‌مرغ‌‌ها کردیم؛ با گواش، کشیدن فویل روى تخم‌مرغ، با چسب چوب و اکلیل، با اسپرى‌هاى طلایى و نقره‌اى. ما مشغول رنگ کردن تخم‌مرغ‌هاى پلاستیکى بودیم که پارسا زند هم به ما پیوست. می‌خواست با تخم‌مرغهاى سفالیش تخم‌هاى انگرى برد بسازد. اکلیل و اسپرى بچه‌‌ها را سر ذوق آورده بود. بعد هر کس چیزى (سینى زیر کیک، تخته‌هاى چوبى، ظرف خالى شکلات) را به عنوان زمینه‌ی سفره‌اش انتخاب کرد؛ بعضى رویش پارچه چسباندند و بعضى رنگش کردند، اما بعضی‌ها هم اصلاً ضرورتى براى این انتخاب نمى‌دیدند و رفتند. در نهایت و بعد از جمع و جور کردن اتاق، نوبت به قیمت‌گذارى رسید. همه با علاقه جمع شدند. ابتدا خاله فاطى فهرستی از همه‌ی مواد استفاده شده را همراه با قیمت خریدشان نوشتند. بعد با مشورت و همراهى بچه‌‌ها هزینه‌ی پرداخته شده براى هر ظرف را محاسبه کردیم و در نهایت به سود حاصل از فروش فکر کردیم و با کمک هم همه چیز را قیمت‌گذارى کردیم و منتظر فردا شدیم.

بالاخره روز بازارچه رسید. «خاله چه کار کنیم؟» سوالى بود که دائم تکرار می‌شد. بعد از صبحانه میز‌ها را پایین بردیم. گروه پذیرایى کنار آشپزخانه مستقر شدند، هفت‌سین انتهاى سالن، جواهرات اتاق اول و بازیافتی‌ها اتاق انتهایى.

غرفه‌ی ما نیاز به سه میز داشت. میزى که جلوتر بود با پارچه‌هاى ساتن تزیین شد، سپس از بچه‌‌ها خواستیم که سفره‌های هفت‌سین‌ را جدا جدا در قسمت‌هاى مختلف میز‌ها بچینند، کاملاً سر در گم بودند و فقط ظروف را جا به جا می‌کردند، اما با آمدن مواد سفره شامل؛ سماغ، سیب پلاستیکى کوچک و سیب واقعى، سیر، سکه، سنجد، سمنو، اسپند، شمع و قرآن، کم کم سفره‌های هفت‌سین کوچولو جان گرفت. حالا آن‌ها هم که دیروز چیزى براى زیر کارشان انتخاب نکرده بودند، براى منسجم نشان دادن سفره‌شان به دنبال صفحه‌اى بودند. فضا پر بود از صدا و شور و بچه‌‌ها در تکاپو براى زیبا چیدن غرفه‌شان. کاج‌هایى که قبلاً طلایى و نقره‌اى شده بودند هم زیبایى خاصى به میزهایمان بخشیدند.

بالاخره همه چیز آماده شد، یک ماهى قرمز مقوایى با دم بلندى از پارچه و سبزه‌ی سبز مقوایى که مامان کوروش با کمک بچه‌‌ها ساخته بودند نیز نشان‌مان شد بر دیوار پشت سرمان.

یک بار دیگر قیمت‌ها را با هم مرور کردیم و روى کاغذ نوشته و جایى پشت‌مان نصب کردیم. هر کس مسئول قسمتى از غرفه شد و بنابراین مبلغ کل سفره‌اش را محاسبه و به خاطر می‌سپرد، على سلطانى هم صندوق‌دار شد. بالاخره مهمان‌ها سر رسیدند و سر غرفه‌داران حسابى شلوغ شد، کلى فروختیم و کلى پول شمردیم و حسابى خندیدیم، هیچ کس دلش نمى آمد از چیزهایى که با عشق و زحمت درست کرده بود دل بکند، در حالى که قیمت‌ها را به دیگران اعلام می‌کردند اما چشم انتظار خانواده‌شان بودند براى خرید. خوشبختانه همه‌ی هفت‌سین‌ها توسط خانواده‌ها خریده شد و بچه‌ها از این موضوع خوشحال بودند .در آخر بازارچه قرار شد سود غرفه‌ی هفت‌سین بین بچه‌های هفت‌سین که ١٠نفربودند تقسیم شود که به هر نفر١٧هزار تومان رسید و با اضافه شدن ٢هزار تومان غرفه‌ی خوراکی درمجموع سهم هرکودک ١٩هزار تومان شد.

غرفه‌ی جواهرسازی

روزهای دوشنبه و سه‌شنبه خاله فاطمه و خاله ریحانه هم‌راه کودکان غرفه‌ی جواهرسازی بودند. اما روز بازارچه خاله ریحانه که نمی‌توانست باشد و خاله فاطی هم با تاخیر می‌آمد. به همین دلیل من با گروه هم‌راه شدم. سرپرست گروه ایمان بود. روزهای قبل می‌دیدم که بچه‌‌ها کار‌ها را با مشورت او انجام می‌دهند. برای ساخت و قیمت‌گذاری از او کمک می‌گرفتند و ایمان با جدیت و مسئولیت‌پذیری این وظیفه را به‌عهده داشت.

از روز قبل از بازارچه ساخته‌‌ها روی مقوا‌های رنگی چسبانده و کدگذاری و قیمت‌گذاری شدند. مبین برای انگشترهای طراحی شده و ساخته‌ی خود پیشنهادی غیر از چسباندن روی مقوا داشت که با ایمان مطرح کرد و او پذیرفت. گفت:«‌من یک جعبه شکلات دارم، بهتره این‌‌ها را توی اون جعبه بگذاریم.»

روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح بیش از نیمی از بچه‌‌ها جمع شدند. میزهای مورد نیازمان را چیدیم و جواهرات رو روی میزها. دختر‌ها با کمک گرفتن از خاله سارا به تزیین میز فروش پرداختند. از ساعت ۱۰ تا حدود ۱۲ فروش ادامه داشت. مشتریان جواهر مورد علاقه‌ی خود را به فروشندگان نشان می‌دادند، آن‌‌ها کد مخصوص جواهر را به مربی اعلام کرده و او قیمت را به بچه‌‌ها می‌گفت و آن‌‌ها بودند که با مشتریان در ارتباط بودند. پول جواهرات به بچه‌‌ها داده می‌شد و آن‌‌ها بودند که بقیه‌ی پول را برمی‌گرداندند.

آمار لحظه به لحظه‌ی فروش توسط چند نفر از گروه اعلام می‌شد.

در پایان بازارچه، همه‌ی گروه جمع شدیم،‌تمام پولی که از بازرچه درآمده بود را شمردیم، هزینه‌ای را که ر‌ها برای خرید مواد اولیه کرده‌بود را کم کردیم. بقیه‌ی پول را بین گروه تقسیم کردیم. سهم هر نفر ۲۳ هزار تومان شد.

غرفه‌ی بازیافت

چهارنفر از بچه‌‌ها (امیرمهدی، احسان احمدی، متین و مسیح) تصمیم گرفتند که محصولات‌شان را با مواد بازیافتی بسازند. ساخت ساعت با قوطی کنسرو، ساخت آدمک و کامپیوتر با چوب‌بستنی، ساخت قاب با دورریزهای مختلف و … ایده‌های آن‌‌ها را تشکیل می‌داد. پیوستن علی ظهوریان به این گروه نقاشی و مجسمه‌سازی را به غرفه اضافه کرد. نقاشی‌‌ها با قاب و ساعت ترکیب شدند و مجسمه‌‌‌ها از اضافه‌های دیوار گچی‌های استفاده شده برای دیوار کارگاه ساخته شد. برای هر مجسمه جعبه‌ای از مواد دورریز ساخته شد که البته در هیاهوی بازارچه فراموش شد و مورد استفاده قرار نگرفت. ایده‌ی اولیه‌ی ساعت، ماکتی بود که عقربه‌های آن سبیل‌های آدمی بود که روی آن نقاشی شده بود. این ایده کم‌کم تبدیل شد به ساعتی با موتور واقعی. مشکل دیگری که این ایده داشت، قوطی کنسرو بود؛ به درخواست بچه‌‌ها روز دوشنبه ناهار ر‌ها تن‌ماهی بود و قوطی‌های خالی جمع شد و بدنه‌ی ساعت‌‌ها با آن ساخته شد. آدمک‌هایی هم با چوب بستنی ساخته و با مواد دیگر تزئین شد.

بیشتر اعضای گروه با توان و تمرکز خوبی کار می‌کردند و به نظر می‌رسید که محصولات مورد نظرشان بدون مشکل خاصی ساخته خواهد شد. همان‌طور که به روز بازارچه نزدیک می‌شدیم، کار‌ها یکی پس از دیگری آماده می‌شد. در همان لحظه‌هایی که همه چیز به خوبی جلو می‌رفت، مشکل بزرگی پیش آمد. بچه‌‌ها بر سر شیوه‌ی تقسیم سود و میزان سود هر کس دچار اختلاف نظر شدند. بعد از گفت‌وگوهایی که داشتند، با میانجی‌گری مربی مسأله مسکوت ماند و به تکمیل کار‌ها پرداختند.

روز چهارشنبه بعد از این که محصولات غرفه چیده شد، قیمت‌های پیشنهادی‌شان را اعلام کردند. برای هر کدام از آدمک‌‌ها پنج‌هزار تومان، برای هر تابلوی نقاشی ده‌هزار تومان، برای هر ساعت پانزده‌هزار تومان و برای هر مجسمه بیست‌هزار تومان پیش‌نهاد شد. قیمت ساعت‌‌ها با توجه به قیمت موتور که خریداری شده بود منطقی به نظر می‌رسید ولی بر سر قیمت مجسمه‌‌ها اختلاف نظر بود. عده‌ای می‌گفتند گران است و عده‌ای دیگر با این استدلال که کار دست است معتقد بودند این قیمت، مناسب است. در نهایت قرار شد بیست‌هزار تومان اعلام شود و بعد از دو ساعت دوباره بازنگری کنند و اگر مجسمه‌‌ها فروش نرفته بود قیمت را پایین بیاورند. ساعت نه‌ونیم شده بود و همه آماده بودند تا نیم ساعت دیگر بازارچه شروع شود. مربی همراه این گروه، بچه‌‌ها را جمع کرد و مسأله‌ی تقسیم سود را دوباره پیش کشید و با جمع‌بندی گفت‌وگوهای روز پیش، دو حالت را مطرح کرد. حالتی که در آن سهم هر کس از هر محصول مشخص شود و هر کس به میزان سهم مشارکت خود سود ببرد و حالتی که همه به یک میزان سود ببرند. بچه‌‌ها به اتفاق و بدون هیچ بحثی حالت دوم را انتخاب کردند و این در حالی بود که سهم بعضی از بچه‌‌ها در کار تفاوت کاملاً آشکاری داشت. ساعت ده بازارچه شروع شد و تا ساعت یازده‌ونیم به جز چند تابلو همه‌ی کار‌ها به فروش رفت. بچه‌‌ها تصمیم گرفتند که قید آن چند تابلو را هم بزنند و غرفه را ببندند. در زمان باقی‌مانده بر اساس لیست فروشی که نوشته بودند، هزینه‌‌ها کم شد و سود غرفه محاسبه و بین اعضا تقسیم شد.

غرفه‌ی خوراکی

قرار بر این بود از هر یک از گروه‌های غرفه‌دار در بازارچه، یک نفر در غرفه‌ی خوراکی نماینده داشته باشد و در نهایت هم سود این غرفه بین گروه‌‌ها تقسیم شود (غافل از این که بعد از شنیدن کلی برچسب گران‌فروش و بی‌انصاف، کم‌سودترین غرفه بود!!).

روز قبل از بازارچه، نمایندگان جلسه‌ای تشکیل دادند تا خوراکی‌های غرفه را انتخاب کنند و هرکس مسئولیت تهیه‌ی آن را بر عهده بگیرد. نمایندگان غرفه‌ی هفت‌سین مانی و احسان فاتحی بودند. مانی کیک را پیشنهاد داد و خودش مسئول تهیه‌اش شد. با گفت‌وگویی در مورد برآورد نفرات به عدد ۵۰ رسیدیم. ۳۰ تومان هم تن‌خواه در اختیار او قرار گرفت تا کیک‌‌ها را برای فردا تهیه کند. از غرفه‌ی دست‌سازهای بازیافتی مسیح نماینده شد. او پیشنهاد شیرکاکائو را داد و قرار شد ۵ بطری تهیه کند. او هم ۲۰ تومان تن‌خواه گرفت. پیشنهاد پارسا (نماینده‌ی غرفه‌ی جواهرات) دسر بود. گفت می‌تواند در خانه با کمک مادرش ژله درست کند. گفت بعد از درست کردن ژله هزینه را اعلام خواهد کرد. باران نماینده‌ی غرفه‌ی جواهرات بود و قرار شد ظرف یک‌بار مصرف برای ژله تهیه کند. ۱۰ تومان هم در اختیار او قرار گرفت. احسان فاتحی هم گفت هر چیزی که لازم است به او بگوییم تا بیاورد. برای روی ظرف ژله‌‌ها نیاز به سلفون داشتیم و او مسئول آوردن‌‌اش شد.

روز بازارچه خوراکی‌‌ها را روی میزی چیدیم و مانی پشت دخل نشست. قیمت‌گذاری را شروع کردیم. قیمت روی کیک‌‌ها ۵۰۰ تومان بود. با بچه‌‌ها در مورد هزینه و درآمد و سود صحبت کرده بودیم و قرار شده بود برای این که بعد از فروش، سودی برایمان بماند از قیمت روی خوراکی‌‌ها گران‌تر بفروشیم. هر کیک را ۱۵۰۰ تومان قیمت گذاشتند. اما بعد از این که چند نفر قیمت آن‌‌ها را سؤال کرده و از خرید پشیمان شدند، مانی پیشنهاد داد قیمت‌شان را کمتر کنیم تا مشتری داشته باشیم. قیمت کیک‌ شد ۱۰۰۰ تومان. هر لیوان شیرکاکائو ۱۵۰۰ تومان و هر ظرف ژله هم ۲۰۰۰ تومان. پارسا تأکید داشت که برای درست کردن ژله وقت زیادی گذاشته‌اند و ۱۰هزار تومان هم برای مواد اولیه‌اش هزینه کرده‌اند. کاسه‌هایی که باران گرفته بود زیر میز گذاشتیم. کاسه‌‌ها در داشتند و نیازی به استفاده از سلفون نشد. برای کسانی که می‌خواستند ژله را همان‌جا میل کنند قاشق را فراموش کرده بودیم. احسان گفت پیتزا هات قاشق یک‌بار مصرف دارد. چند بار سر زدیم ولی تا باز شدن بازارچه، مغازه‌شان را باز نکردند. از خاله صفورا خواستیم قاشق‌های ر‌ها را در اختیارمان بگذارند.

از همان ابتدا مانی گفت کاغذی به او بدهم تا با چوب‌خط، تعداد نفراتی را که خرید می‌کنند بشمارد. البته به دلیل شلوغی این غرفه و وقت زیادی که برای محاسبه‌ی پول لازم بود، نتوانست تعداد مشتریان را حساب کند. ولی از آن‌جایی که به نظر می‌رسید قبلا سروکار زیادی با شمردن پول و حساب کردن نداشته، از این کار خیلی لذت می‌برد و تا آخر وقت پشت دخل نشست و مسئولانه کارش را انجام داد. مسیح و احسان فاتحی هم که بین دو غرفه در رفت‌وآمد بودند، در حساب کردن به او کمک می‌کردند، ولی پارسا و باران بیشتر در غرفه‌‌ی جواهرات بودند.

در طول مدت فروش، بازخوردهای زیادی مبنی بر گران‌فروش بودن و بی‌انصاف بودن گرفتیم و این که چرا در حالی که قیمت روی کیک‌‌ها ۵۰۰ تومان است ما داریم دو برابر می‌فروشیم و ما هی به فکر فرو می‌رفتیم که آیا حق همچین کاری را داریم یا نه. شلوغی آن روز اجازه نداد با هم در این مورد حرف بزنیم (خرید عمده‌ی مغازه‌داران با قیمت کمتر، از موضوعاتی است که می‌توان در موردش گفت‌وگو کرد. موضوعی که بعضی از مشتریان غرفه‌ی ما هم از آن غافل بودند).

در پایان، کل درآمد غرفه را شمردیم. هزینه‌هایی که هرکس کرده بود را حساب کردیم و از درآمد کم کردیم و در نهایت، سود غرفه را که ۵۰ هزار تومان بود بین کل بچه‌‌ها تقسیم کردیم. سهم هر نفر ۲۰۰۰ تومان شد.

این نوشته در رخدادها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>