گزارش افطار

از کجا شروع شد؟

دو اتفاق موازی با شروع ماه رمضان شروع شد. یکی پیشنهاد دو تا از خانواده‌ها برای برگزاری مراسم افطار در رها بود و دیگری گفت‌وگوهای بچّه‌ها در مورد روزه‌ی کله‌گنجشکی. روز اول ماه رمضان، چند تا از بچّه‌ها با موضوع روزه‌ی کله‌گنجشکی وارد رها شدند. می‌خواستند در ماه رمضان روزه‌ی کله‌گنجشکی بگیرند. دور سفره‌ی صبحانه صحبت مفصلی درگرفت که اصلاً روزه‌ی کله‌گنجشکی چه شکلی است؟ کی نباید چیز بخوریم؟ کی می‌تونیم افطار کنیم؟ و … چند تا از بچّه‌ها گفتند تصمیم دارند روزه بگیرند و تا ظهر چیزی نخورند. روش بعضی‌های دیگر هم این بود که هر موقع گرسنه‌شان شد یک چیزی بخورند. این‌جوری شد که ماه رمضان وارد رها شد.

جلسه‌ی مربیان

در جلسه‌ای با حضور مربیان، موضوع طرح شد و قرار شد گفت‌وگوی اولیه‌ای با بچّه‌ها صورت بگیرد و پیشنهاد برگزاری مراسم افطار با آن‌ها در میان گذاشته شود. مربیان در این مورد که چطور می‌توانند گفت‌وگوهایشان با بچّه‌ها و مشاهداتشان از‌ آن‌ها را با برنامه‌ی افطار در رها هماهنگ کنند و این‌که چطور می‌توانند از این فضا برای ایجاد و تحکیم ارتباط و مشارکت بین خانواده و رها استفاده کنند گفت‌وگو کردند. در این جلسه با تاکید روی ارتباط سه جانبه‌ی کودک، خانواده و مربی به این موضوعات پرداخته شد که مربی در این نوع مشارکت چه نقشی دارد و چطور می‌تواند کودک و خانواده را حمایت کند، سهم هرکس در مشارکت چطور می‌تواند باشد، کودکان چطور می‌توانند در این پروژه فعالیت کنند، آموزش کودک به کودک چطور در این فرایند می‌تواند اتفاق بیفتد، چطور کودکان تجربه‌های خود را بازگو کنند، ثبت کنند، پی‌گیری کنند و به اجرا در بیاورند و در پایان بتوانند مراحل کارشان را از ابتدا تا پایان ببینند، در این راه چطور می‌توان از خانواده‌ها حمایت گرفت و‌ آن‌ها چطور می‌توانند نقش خود را به عنوان اولین و اصلی‌ترین منابع یادگیری کودکان ایفا کنند.
در پایان این جلسه مثال‌هایی از چند پروژه‌ی متفاوت عنوان شد و قرار شد افطار در رها هم به عنوان یک پروژه درنظر گرفته شود. بنابراین کل روند شروع تا پایان پروژه‌ی افطار از زوایای مختلف بررسی شد. برنامه ریزی، تقسیم وظایف، اطلاع‌رسانی و مستندسازی جزو کارهایی بودند که در این جلسه انجام شدند. قرار بر این شد مربی‌ها در هر بخشی که فعالیت می‌کنند مستندات آن را دربیاورند. با خانواده‌ها هم صحبت کنند و از‌ آن‌ها هم بخواهند که فعالیت‌های خود را با کودکانشان در قالب عکس و فیلم و فایل صوتی و … مستند کرده، در اختیار مربی‌ها قرار دهند.

جلسه‌ی اول با بچّه‌ها

بچّه‌ها و مربی‌ها برای گفت‌وگو دور هم جمع شدند. جلسه با چند سؤال شروع شد: توی این هفته مهمونی افطاری رفتین؟ کسی خونه‌ی شما مهمونی اومده؟ با پاسخ‌های بچّه‌ها، پرسش ها ریزتر و جزئی‌تر شدند. بچّه‌ها تجربه‌های خودشان را از هفته‌ی اول ماه رمضان تعریف کردند. در آخر به این پرسش رسیدند که در مهمانی‌های افطارشان چه خوردنی‌هایی بوده. همین‌جا پیشنهاد مراسم افطاری مطرح شد و مورد استقبال بچّه‌ها قرار گرفت. همه نظرات‌شان را برای برگزاری مراسم طرح کردند. در پایان جلسه قرار شد هرکس مسئولیت تهیه‌ی بخشی از خوردنی‌های مراسم را بر عهده بگیرد. در مورد انتخابش با خانواده مشورت کند و اگر مورد پذیرش قرار گرفت در جلسه‌ی بعد اعلام کند.

جلسه‌ی دوم با بچّه‌ها

در این جلسه بچّه‌ها نتیجه‌ی مذاکراتشان با خانواده‌هایشان را گزارش دادند. بعضی‌ها با مشورت خانواده انتخاب‌هایشان را تغییر داده بودند. در نهایت اسم هریک از بچّه‌ها و مسئولیتی که در ارتباط با افطاری داشت روی برگه‌ای یادداشت شد. هریک از مربی‌ها هم مسئول پی‌گیری فعالیت‌های دو تا از بچّه‌ها شدند. به دلیل علاقه‌مندی امیرمهدی به پذیرفتن مسئولیت‌های کلی‌تر و درگیری در امور رهبری دیگران، به او پیشنهاد شد مسئول جمع‌آوری تعداد مهمان‌ها باشد. از این‌جا به بعد فرایند تهیه‌ی مواد و وسایل افطار به‌صورت تلفنی و توسط مربی‌ها پی‌گیری می‌شد. خانواده‌ها نیز به صورت موازی در جریان این پروژه قرار گرفتند.

جلسه‌ی سوم با بچّه‌ها

در این جلسه هرکدام از بچّه‌ها گزارشی از پیشرفت کار در خانه را به بقیه ارائه دادند. امیرمهدی هم تعداد مهمان‌ها را که روی برگه‌ای تایپ کرده بود، همراه آورده بود. احسان فاتحی که قرار بود آش بیاورد، محتویات آش را نقاشی کرده بود. پارسا هم انواع مختلف نان را کشیده بود. خلاصه به نظر می‌رسید که همه درگیر پروژه‌ی افطار شده‌اند. در ضمن قرار شد هریک از بچّه‌ها با یکی از مربی‌ها تماس بگیرد و او را برای مراسم دعوت کند و نتیجه را به امیرمهدی گزارش دهد.

جلسه‌ی چهارم با بچّه‌ها

در این جلسه آخرین تغییرات در پروژه مرور شد. بچّه‌ها نتیجه‌ی تماس با مربی‌ها و تعداد نهایی آن‌ها را به امیرمهدی گزارش دادند و او هم با کمک یکی از مربی‌ها تعداد کل مهمان‌ها را که ۵۶ نفر بودند، اعلام کرد. او اسامی را روی برگه‌ای نوشته بود و بعد از دعوت از هر خانواده، حذف و اضافه‌شدن مهمان‌ها را یادداشت می‌کرد.

همچنین، فهرست لوازمی که برای افطار لازم بود مشخص شد. سپس برگه‌هایی روی دیوار نصب شدند و بچّه‌ها فهرست وسایل را روی برگه‌ها نوشتند. بعضی‌ها هم آن‌ها را نقاشی کردند.

بعد از پایان جلسه، گروهی از بچّه‌ها به اتفاق دو تا از مربی‌ها برای خرید وسایل مراسم به بازارچه‌ی نزدیک مدرسه رفتند. آن‌ها برگه‌ی فهرست وسایل را با خود همراه داشتند. داخل بازارچه برگه را روی زمین پهن کردند و مقابل هر وسیله‌ی خریداری شده قیمت آن را یادداشت می‌کردند.

گزارش‌های نمونه از فعالیت بچّه‌ها

احسان فاتحی

احسان در جلسه‌ی اول حضور نداشت، اما در جلسه‌ی دوم به جز آش و لپ تاپ پدرش، ژله را هم انتخاب کرد. روز شنبه خاله شهره با مادر احسان صحبت کرد و او را در جریان پیشنهادهای احسان برای افطاری قرار داد. قرار شد هر بخشی از فرایند آماده سازی آش یا ژله را که احسان در آن شرکت می‌کند ثبت کنند و در اختیار مربی قرار دهند. سپس خاله شهره با خود احسان صحبت کرد. احسان گفت: ما (خودش و برادرش) می‌خواهیم آش و ژله و لپ تاپ بیاوریم. و تأکیدش روی ژله بود. مربی: خب چقدر ژله لازمه؟ احسان: ما چهار بسته ژله تو خونه داریم. مربی: چهار بسته برای همه‌ی مهمونهای افطاری کافیه؟ احسان: نمی دونم. مربی: می‌خوای وقتی امیرمهدی تعداد مهمون ها رو حساب کرد ازش بپرسیم و بعد حساب کنیم چند بسته ژله لازمه؟ موافقت کرد. مربی: برای درست کردن آش چه کمک‌هایی می‌تونی بکنی؟ احسان: نمی دونم. منمربی می‌تونی از مامان بپرسی اصلاً توی آش چه موادی هست، بعد ببینی تو کدوم قسمت می‌تونی کمک کنی؟ احسان: رشته، لوبیا، آب. باشه.

روز یکشنبه وقتی احسان آمد با خود یک دفترچه‌ی کوچک داشت که در آن نقاشی‌های زیبایی از مواد مورد نیاز در آش رشته، ژله‌های مختلف و حتا لپ تاپ کشیده بود. دفترچه را خودش درست کرده بود. این فعالیت را به دقت برای بقیه توضیح می داد. او برای تهیه دفترچه اش از دفترچه‌های آماده‌ی بیرون کمک گرفته بود. او به آش آماده به دقت نگاه کرده بود و با کمک مادر و امیرمهدی مواد داخل آش را حدس زده و کشیده بود. ژله را هم به کمک امیرمهدی تهیه کرده بودند. در پاک کردن حبوبات هم شرکت کرده بود. لوبیا را از مارک گلستان تهیه کرده بودند که کلی لوبیاهای خراب داشت و احسان را کلافه کرده بود، در حالیکه مارک سبزدانه که امیرمهدی نخودهایش را پاک می‌کرد کاملاً تمیز و سالم بود. احسان و امیرمهدی و مادرش در یک گفتگوی ساده از Brandها صحبت کردند. امیرمهدی می‌گفت تبلیغات برای جذب مشتری است و ما باید خودمان جنس خوب را تشخیص دهیم. احسان به شکل مارک گلستان توجه کرده بود که شکلش از گندم درست شده و شبیه گندم کشیده شده.

احسان کتابچی

در جلسه‌ی دوم مربوط به افطار، پنیر را انتخاب کرد. اما وقتی یک شنبه‌ی هفته‌ی بعد از او در مورد انتخابش برای افطار پرسیده شد جوابش منفی بود. می گفت: فکر کنم مامانم پنیر رو انتخاب کرده. خاله شهره با مادر احسان تماس گرفت و از ایشان خواست تا موضوع افطاری را در منزل مطرح کنند تا اگر روشن شد که احسان تمایلی به مشارکت در سفره‌ی افطار ندارد، این مسئولیت را از او سلب کنیم. اما در کنار این موضوع، جلسه‌ی دیگری در مورد تعداد هر خانواده داشتیم که امیرمهدی فهرستش را تهیه می‌کرد. در همان جلسه از احسان در مورد تعداد خانواده اش پرسید و او گفت: ما چهار نفریم. من، مامان، بابا و ایمان. تمایلش به حضور در مراسم را به روش‌های دیگر نشان می داد. ولی انگار برای پذیرفتن مسئولیتی در پروژه‌ی افطار مردد بود و نیاز به حمایت بیشتری داشت. یکشنبه شب مادر و پدر احسان در مورد افطاری شروع به صحبت می‌کنند و احسان هم وارد گفت‌وگوی‌ آن‌ها می شود.

 پدر: آقای احمدی تماس گرفتند و در مورد افطاری رها صحبت کردند. اما نمی دونم چه روزی بود.

احسان: چهارشنبه است.

مادر: حالا رها که نمی‌تونه همه چیز برای افطار داشته باشه. پس وسایل افطاری رو چه جوری تهیه می‌کنند؟

احسان: خب هرکی یه چیزی برای افطاری میاره. ما جلسه گذاشتیم و همه دور تا دور نشستند و من وسط دایره نشستم. هرچیز رو که نمی‌خواستند خط می زدند (هر ماده‌ای که مسئول پیدا می‌کرد خط می خورد).

مادر: خب ما چی ببریم برای افطار؟

احسان: من پنیرو انتخاب کردم.

مادر: خب چند نفر توی افطاری هستند؟ ما باید چقدر پنیر بخریم؟

احسان: احسان فاتحی اینا ۵ نفرند. احسان، امیرمهدی، خواهرش، مادر و پدرش. ما ۴ نفریم.

مادر: ما که نمی دونیم کلاً چه خانواده‌هایی تو رها هستند و شرکت می‌کنند. پس می‌خوای فردا که رفتی بپرسی؟

احسان: امیرمهدی یه کاغذ و مداد داشت و می نوشت.

دوشنبه وقتی احسان از رها بر می گردد:

مادر: احسان یادم رفت بهت بگم بپرسی چند نفر برای افطاری هستند.

احسان: من پرسیدم. ۵ و ۶ نفر (۵۶ نفر).

مادر: ۵۶ یا ۶۵؟ می‌خوای دوباره بپرسیم تا مطمئن شیم؟

احسان: آره ولی تو بپرس.

مادر احسان با خاله شهره تماس گرفت و با شادی موضوع را در میان گذاشت که چگونه احسان موضوع را بیان کرده است. در مورد تعداد نفرات هم قرار شد که با امیرمهدی تماس بگیرد، اما گویا خود احسان نمی‌خواست صحبت کند. روز افطاری احسان به همراه خانواده برای خرید پنیر می‌رود و از آقای فروشنده تقاضای ۷ بسته پنیر می‌کند و پول آن را هم خودش حساب می‌کند.

روزهای بعد از مراسم افطار، موقع تماشای عکس‌هایش با هیجان خاصی از این‌که به همراه خانواده به تره بار رفته و خودش پنیرهای مورد نیاز افطار را خریداری کرده تعریف می‌کرد. وقتی از سنگینی نایلون پنیر تعریف می‌کرد، خاله شهره او و بقیه‌ی بچّه‌ها را متوجه تعداد بسته‌های پنیر کرد و این‌که هر پنیر چند کیلوگرم است و این‌که برای ۵۶ نفری که در افطاری حضور داشتند، احسان ۷ بسته پنیر نیم کیلویی خریده بود.

مسیح

در اولین تماس بین خاله نامیه با مسیح او گفت دوست دارد برای افطاری زولبیا بامیه بگیرد، اما با کمی تردید. از طرفی دلش بیشتر با زولبیا بود، از طرف دیگر خودش زولبیا را بیشتر دوست داشت و می گفت می‌خواهد همه را خودش بخورد! ولی در نهایت تصمیمش را گرفت و زولبیا را انتخاب کرد. از آنجا که عرفان هم تصمیم داشت بامیه بیاورد قرار شد مسیح به اندازه‌ی نصف مهمان‌ها زولبیا بگیرد. برای مشخص کردن تعداد کل مهمان‌ها باید با امیرمهدی، مسئول جمع آوری تعداد کل مهمان‌ها، تماس بگیرد. در این تماس مشخص شد که تعداد کل مهمان‌ها ۵۶ نفر هستند. مسیح باید این تعداد را نصف می‌کرد. این کار با کمک خانواده انجام شد و تعداد ۲۸ نفر به دست آمد. روز افطاری مسیح با پدرش به شیرینی فروشی رفت. از پدرش خواست تا تعداد مهمان‌ها را به فروشنده بگوید و از او بخواهد به تعداد لازم زولبیا بدهد.

حنانه

حنانه می‌خواست حلوا بیاورد. می گفت مامانش با کمک خاله اش حلواهای خیلی خوشمزه‌ای درست می‌کند. اما بعد از مشورت با مادرش متوجه شد که امکان درست کردن حلوا برایشان نیست. با پیشنهاد مادر قرار شد یک جور غذای گرم که با نان تست آماده می شد درست کنند. از امیرمهدی تعداد مهمان‌ها را پرسید. روز افطاری همراه مامان و خاله و دخترخاله اش مشغول درست کردن غذایی شدند که اسمی نداشت. با توضیحی که حنانه سر مراسم افطار داد، غذا مخلوطی بود از مرغ و پیاز و ادویه و نمک که روی نان تست مالیده شده و سرخ شده بود. حنانه پیشنهاد داد اسم غذا باشد نان تست و مرغ و پیاز. با این‌که مادرش می گفت به خاطر جدید بودن غذا نگذاشته حنانه همکاری مستقیمی در تهیه اش داشته باشد، ولی به نظر می‌رسید حنانه در همه‌ی مراحل آماده سازی مواد لازم و پختن غذا حضور داشته و کلی هم از آشپزها عکس گرفته بود.

عرفان تهرانی

عرفان دوست داشت حلوا بیاورد. با مادرش هم مشورت کرد و با هم به توافق رسیدند. نیوشا هم می‌خواست حلوا بیاورد و بنابراین هرکدام شان باید به اندازه‌ی نصف مهمان‌ها حلوا درست می‌کردند. عرفان از امیرمهدی تعداد کل را پرسید و با کمک خاله نامیه نصف این تعداد را مشخص کرد و روی برگه‌ای نوشت و به خانه برد. از مادر مواد لازم برای درست کردن حلوا را پرسید و یک روز برای خرید این لوازم با او به بازار رفت. در جریان پخت و آماده سازی حلوا هم با مادر همکاری داشت و روز افطاری با ظرف‌هایی از حلواهای از قالب درآمده وارد رها شد.

ضحی و نیوشا

یک هفته قبل از افطاری خاله زهرا با خانواده‌ی ضحی و نیوشا تماس گرفت و هدف از برگزاری این مراسم را برایشان توضیح داد؛ این‌که ماجرا از کجا شروع شده و قرار است در این پروژه غیر از تمرین مسئولیت پذیری، ارتباط برقرار کردن با یکدیگر را نیز تمرین کنند. در ضمن خاله زهرا از‌ آن‌ها خواست تمام فعالیت فرزندشان را به صورت فیلم، عکس و یا نوشته مستند کنند.

در  دومین تماس با خانواده‌ها، این موضوع را طرح شد که برای آمار گرفتن تعداد نفرات، نیوشا و ضحی با امیرمهدی تماس بگیرند و از او اطلاعات کسب کنند. ضحی قرار بود خرما و آب جوش بیاورد، نیوشا هم حلوا. خانواده‌ی ضحی چون نمی‌توانستند در این مراسم شرکت کنند، پروژه را پی‌گیری نکردند.

نیوشا در رها به همراه مادرش با امیرمهدی صحبت کرد و تعداد نفرات را پرسید. اما از آن جا که عرفان تهرانی نیز قرار بود حلوا بیاورد، به‌ آن‌ها پیشنهاد شد هرکدام به اندازه‌ی نصف کل جمعیت حلوا بپزند. در همان روز نیوشا و عرفان با کمک مادرشان تعداد نفرات را تقسیم کردند و مشخص شد که هرکدام باید به اندازه‌ی ۲۳ نفر حلوا تهیه کنند.

براساس مستنداتی که مادر نیوشا تهیه کرده بود (فیلم و عکس)، نیوشا بسیار خوب فعالیت داشته و همکاری مناسبی با مادرش کرده بود. به خصوص هنگام وزن کردن مواد با ترازو هیجان بسیاری از خود نشان داده است. البته مادر نیوشا نیز قدم به قدم با او همراه بوده و با صبر و تحمل این پروژه را به خوبی پیش برده است.

روز افطاری

از ساعت ۱۲ به بعد کم کم مربی‌ها آمدند. خاله نامیه، خاله شهره و عمو حسن و احسان (که برای افطار خرمایش را خریده بود) و عمو امین.

زمین طی کشیده شد ، موکت و کف پوش‌های از قبل شسته شده چیده شدند. ظروف مورد احتیاج آماده شدند. میوه‌ها شسته شدند. امیرمهدی و احسان به همراه خانواده آمدند و قابلمه‌ی آش توسط مادرشان بار گذاشته شد.

آن‌ها قبلاً در زمینه‌ی پاک‌کردن حبوبات و درست‌کردن ژله همکاری‌های لازم را انجام داده بودند. عرفان رستمی به همراه خواهرش با یک جعبه بامیه، کلمن و موکت آمدند. با یک نگاه چند دقیقه‌ای به بچّه‌ها می شد لذت دور هم جمع شدن با مسئولیت خودشان را دید. عرفان به خاله نامیه گفت: من خودم بامیه خریدم. خاله پرسید: چند کیلو؟ گفت: سه کیلو. – برای چند نفر؟ بادقت گقت: ۵۶ نفر. این ۵۶ نفر خود موضوعی جالب است. بچّه‌ها روز آخر اجازه نداده بودند که خاله‌یاسمن به همراه برادرش بیاید و می گفتند دیگر نمی شود مهمان اضافه کرد.

ساعت حدود ۴ خاله‌یاسمن و خاله زهرا هم رسیدند و برنامه‌ی چسباندن عکس ها شروع شد. نوارهایی با مقواهای رنگی درست شد که عکس‌های شخصی بچّه‌ها روی‌ آن‌ها چسبانده شود. احسان فاتحی اصرار داشت که می‌خواهد برای هر عکس یک قاب درست کند و کرد و همه‌ی‌ آن‌ها را روی مقوای مشکی چسباند.

ساعت حدود ۷ بعد از ظهر کم کم خانواده‌ها وارد می‌شدند: متین و خانواده‌اش با بقچه‌ی سبزی‌خوردن و یک کیسه گردو. نیوشا و خانواده‌اش با سینی حلوا، البته برای ۲۸ نفر. احسان کتابچی و خانواده با ۷ بسته پنیر. مسیح با جعبه‌ی زولبیا که گویا خودش خریده بود. پدر  و مادر عرفان رستمی. پارسا و خانواده با نان سنگک (البته او پخت نان را هم تجربه کرده بود). حنانه و مادرش هم با دو سینی بزرگ از یک غذای جدید وارد شدند.

با آمدن خانواده‌ها کم کم سفره‌ی افطار پهن شد. در ظروف یکبار مصرف سبزی، خرما، زولبیا و بامیه و پنیر و گردو چیده شد. مادر نیوشا چای دم کرد و در فلاسک ریخت. خاله شهره و خواهر عرفان کلمن آب را پر کردند. میز برای چیدن میوه‌های بعد از افطار آماده شد. آش هم که دیگر آماده شده بود توسط مادرها در ظرف ریخته شد و در سفره قرار گرفت. علی سلطانی به همراه خانواده‌اش و خاله ندا و خانواده‌اش نیز به عنوان مهمان در مراسم حضور داشتند.

بعد از جمع شدن سفره‌ی افطار جلسه‌ای کوتاه با خانواده‌ها ترتیب داده شد و در مورد روند پروژه‌ی افطار که در قالب یک نمودار روی دیوار چسبانده شده بود صحبت شد.

لذت حاصل از یک کار جمعی، که بچّه‌ها، خانواده‌ها و مربی‌ها در کنار یکدیگر  آن را پیش بردند و به نتیجه رساندند، در چهره‌ی تک تک حاضران دیده می شد.

این نوشته در پروژه‌های گروهی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>