گشت‌گذارهای بهاری

روزهای بهار شاید فرصت‌های بیش‌تری را در اختیارمان بگذارند که در هوای سالم‌تری نسبت به پاییز و زمستان نفس بکشیم و از هر فرصتی برای لذت بردن از طبیعت شهرمان بهره‌مند شویم.

قرار مربیان طبقه‌ی پایین بر این است که تقریبا هر روز زمانی را به هم‌راه کودکان در پارک نزدیک رها بگذرانند. این حضور هر روزه در پارک با این مدل طراحی شده که فعالیتی مبنتی برای تجربه‌های حرکتی، عاطفی ـ هیجانی و اجتماعی را در فضای باز و در کنار کودکان دیگری که در حین فعالیت به آن‌ها ملحق می‌شوند، اجرا ‌شود.

روز شنبه به پارک رفتیم. بعد از بازى با وسایل بازى به سراغ چمن‌ها رفتیم، با خودمان جنگا برده بودیم و جعبه‌هاى خالى کلوچه‌هایى که پارسا عین‌علیان به عنوان سوغاتى به رها آورده بود. مربى جنگاها و جعبه‌ها را روى چمن‌ها چید و کم کم توجه بچه‌ها جلب شد. یکى یکى می‌آمدند و یک جعبه را بر می‌داشتند، بعد از کمى چیدن جنگاها بازى شکل گرفت. حالا ریل قطار داشتیم و جعبه‌ها هم قطارهایمان. بعد از مدتى بازى تغییر کرد و جعبه‌ها تبدیل به ماشین شدند و جنگا‌ها مسیر جاده را مشخص می‌کردند. کم کم بازى اوج گرفت و جعبه‌ها از زمین بلند شدند و هواپیماهایمان شدند و بعد از سقوط یکى از آن‌ها در آب تبدیل به کشتى شدند. ما غرق در بازى بودیم و اطراف‌مان پر شده بود از تماشاچیان کوچک و بزرگ.

روز دوشنبه هم بعد از میان‌وعده به پارک رفتیم. در طی مسیر مروری بر قرارهای قبلی برای عبور از عرض کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی، هم‌چنین حرکت در کنار گروه داشتیم.

بعد از مدت کوتاهی بازی با وسایل پارک، فواره‌ی چرخان پارک که چمن‌ها را آب می‌داد، توجه بچه‌ها را به خود جلب کرد.

ابتدا بازی‌شان این بود که به گونه‌ای مسیر را بپیمایند که آب نتواند آن‌ها را خیس کند. این کار را با موفقیت انجام دادند. ده دقیقه بعد قرار برعکس شد، حالا باید هر طور شده خیس می‌شدند. ابتدا به قول امیرحسین، آبله مرغونی شدند (لکه‌های نقطه نقطه‌ی آب روی لباس) و بعد از چندین بار دیگر قطره‌های دانه دانه‌ی آب راضی‌شان نمی‌کرد. آب باید همه‌ی بدن‌شان را لمس می‌کرد تا از روبه‌رویش کنار بروند.

قرار آخر هم این بود که هرکس خیس نشده، باید خیس شود. سارا و صبا که گویا تازه از تونل و خاله بازی جدا شده‌بودند، به دوستان‌شان پیوستند. هادی هم با اصرار دست من را گرفت و روبه‌روی فواره برد. مدام برایم از لذت این‌کار می‌گفت. بعد از خیس شدن از ما می‌پرسید: بهتون خوش گذشت؟ دیدین چه‌قدر خوبه؟ گویا نمی‌خواستند که هیچ‌کس از لذت این آب‌بازی محروم بماند.

روز سه‌شنبه باز پارک محله پذیرایمان بود. گروهى مشغول بازى با وسایل بازى شدند و گروهى بر روى چمن‌ها مشغول طراحى ناخن با لاک. اما موقع آب دادن چمن‌ها بود و دیگر نمی‌توانستیم از نشستن بر رویشان لذت ببریم،  بنابراین به زمین بازى آمدیم و مشغول بازى با تاس رنگ شدیم. در ابتدا تعداد متقاضیان کم بود اما بعد آنقدر زیاد شد که تاسهایمان کم آمد. هم کودکان رهایى در بازى شرکت داشتند و هم دیگر کودکان پارک.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازارچه نوروزی

کلیات بازارچه و شکل‌گیری غرفه‌ها

در جلسه‌ی مربی‌‌ها پس از مرور برنامه‌های نوروزی و بازارچه‌ی سال‌های قبل گفت‌وگوهایی انجام شد که یکی از نتیجه‌هایش این بود که برنامه‌های نوروزی و بازارچه، هر کدام به تنهایی می‌توانند محور یک سری فعالیت قرار بگیرند و گره خوردن این دو با هم شاید لزومی نداشته باشد. فعالیت‌های نوروزی و ارزش‌های پیرامونی آن می‌تواند تحت‌الشعاع بازارچه قرار نگیرد. بازارچه هم قابلیت‌هایی دارد که می‌تواند مستقل از نوروز پیش برود. بر این اساس، قرار شد تاریخ اجرای بازارچه کمی جلوتر بیاید (چهاردهم اسفند) و از نوروز فاصله بگیرد و برای سال بعد این فاصله‌ی زمانی را بیشتر کنیم. از طرف دیگر، برای این که بازارچه بر سایر فعالیت‌‌ها سایه نیندازد، بنا شد فقط یک هفته به این موضوع اختصاص یابد.

روز چهارشنبه هفتم اسفند، با همه‌ی بچه‌‌ها دور هم نشستیم و با یادآوری بازارچه‌ی سال گذشته، ایده‌های آن‌‌ها را برای بازارچه‌ی پیش رو پرسیدیم. قرار بود ایده‌‌ها تکراری نباشند و کارهایی متفاوت با پارسال مطرح شود. بچه‌‌ها ایده‌های‌شان را مطرح کردند و قرار شد روز شنبه تعدادی از آن‌‌ها را انتخاب کنیم.

روز شنبه در جلسه‌ی مربی‌‌ها ایده‌‌ها را دسته‌بندی کردیم و تا جایی که به آن‌‌ها آسیب نمی‌رسید، ترکیب‌شان کردیم. شش گروه تشکیل شد و از آن‌جایی که غرفه‌ی خوراکی (کافی‌شاپ)  چند روزی بود که در ر‌ها جریان داشت و ممکن بود کل جریان را تحت تأثیر قرار دهد، بنا شد غرفه‌ی خوراکی به صورت اشتراکی با حضور نماینده‌هایی از همه‌ی غرفه‌‌ها ارائه شود.

صبح روز یک‌شنبه، در جلسه‌ای با بچه‌‌ها غرفه‌‌ها معرفی شدند و بچه‌‌ها غرفه‌ی مورد نظرشان را انتخاب کردند. سه غرفه‌ی جواهرسازی، هفت‌سین و بازیافت مورد انتخاب بچه‌‌ها قرار گرفت. قرار شد اعضای هر گروه تصویری از غرفه‌ی خود (در روز بازارچه) مجسم و آن را ارائه کند و برنامه‌ی خود را برای رسیدن به آن مشخص کند.

 غرفه‌ی هفت‌سین

صبح دوشنبه با گروهى از بچه‌‌ها که جزو گروه سفره‌ی هفت‌سین بودند جمع شدیم تا از بین ظرف‌هاى سفالى موجود در ر‌ها هر کس ظروفى را براى تزیین انتخاب کند، براى این که بدانیم هر نفر حداکثر می‌تواند چند ظرف بردارد شروع به شمردن سین‌هاى هفت‌سین کردیم، بعد از تقسیم شدن ظرف‌ها و انتخاب صفحه‌هاى چوبى مستطیلى به عنوان زمینه‌ی کار، در آزمایشگاه مشغول کار شدیم. ابتدا آن‌هایى که می‌خواستند ظرف‌هایشان را با اسپرى طلایى یا نقره‌اى کنند در بالکن مشغول رنگ کردن شدند و بعضى هم ترجیح می‌دادند سفال‌ها را با گواش رنگ کنند. تقریباً همه بعد از این مرحله از چسب چوب و گواش استفاده می‌کردند. صبا دوست داشت در ادامه از چسب‌هاى اکلیلى براى تزیین استفاده کند و لیلیا و آتریسا ترجیح می‌دادند از روبان و کفش‌دوزک بهره بگیرند. عرفان و همین طور مانى ظروف‌شان را رنگ و وارنگ کردند، على سلطانى یکى را با اسپرى و یکى را با گواش رنگ می‌کرد، احسان فاتحى با دقت سعى می‌کرد هیچ جاى سفالش بدون رنگ نماند، پارسا ظروفش را طلایى و سپس با اکلیل و روبان تزیین کرد. خاله درسا و خاله فاطى هم ظروف بازیافتى را انتخاب کردند و در آن‌ها از مهره‌هاى رنگى هم استفاده شد که على و احسان هم علاقه‌مند شدند. آن‌ها هم هر کدام یک ظرف بازیافتى رنگ و تزیین کردند. رادین و آروشا هم هر کدام یک شمعدان رنگ و با اکلیل و مهره‌هاى رنگى زیبایشان کردند، اما چون دست‌شان خسته شد زود رفتند. براى همه کار با اسپرى‌‌ها و اکلیل خیلى هیجان‌انگیز بود، رادین هم از دیدن چسب چوب و کار با آن لذت می‌برد. فضا شاد و رنگى و اکلیلى بود و همه کارشان را دوست داشتند. راستى صحبت از قیمت فروش و این که قیمت هر ظرف سفال چند است و چقدر سود می‌کنند هم از بحث‌هاى داغ ماجرا بود.

روز بعد هم جریان ادامه داشت و شروع به رنگ کردن تخم‌مرغ‌‌ها کردیم؛ با گواش، کشیدن فویل روى تخم‌مرغ، با چسب چوب و اکلیل، با اسپرى‌هاى طلایى و نقره‌اى. ما مشغول رنگ کردن تخم‌مرغ‌هاى پلاستیکى بودیم که پارسا زند هم به ما پیوست. می‌خواست با تخم‌مرغهاى سفالیش تخم‌هاى انگرى برد بسازد. اکلیل و اسپرى بچه‌‌ها را سر ذوق آورده بود. بعد هر کس چیزى (سینى زیر کیک، تخته‌هاى چوبى، ظرف خالى شکلات) را به عنوان زمینه‌ی سفره‌اش انتخاب کرد؛ بعضى رویش پارچه چسباندند و بعضى رنگش کردند، اما بعضی‌ها هم اصلاً ضرورتى براى این انتخاب نمى‌دیدند و رفتند. در نهایت و بعد از جمع و جور کردن اتاق، نوبت به قیمت‌گذارى رسید. همه با علاقه جمع شدند. ابتدا خاله فاطى فهرستی از همه‌ی مواد استفاده شده را همراه با قیمت خریدشان نوشتند. بعد با مشورت و همراهى بچه‌‌ها هزینه‌ی پرداخته شده براى هر ظرف را محاسبه کردیم و در نهایت به سود حاصل از فروش فکر کردیم و با کمک هم همه چیز را قیمت‌گذارى کردیم و منتظر فردا شدیم.

بالاخره روز بازارچه رسید. «خاله چه کار کنیم؟» سوالى بود که دائم تکرار می‌شد. بعد از صبحانه میز‌ها را پایین بردیم. گروه پذیرایى کنار آشپزخانه مستقر شدند، هفت‌سین انتهاى سالن، جواهرات اتاق اول و بازیافتی‌ها اتاق انتهایى.

غرفه‌ی ما نیاز به سه میز داشت. میزى که جلوتر بود با پارچه‌هاى ساتن تزیین شد، سپس از بچه‌‌ها خواستیم که سفره‌های هفت‌سین‌ را جدا جدا در قسمت‌هاى مختلف میز‌ها بچینند، کاملاً سر در گم بودند و فقط ظروف را جا به جا می‌کردند، اما با آمدن مواد سفره شامل؛ سماغ، سیب پلاستیکى کوچک و سیب واقعى، سیر، سکه، سنجد، سمنو، اسپند، شمع و قرآن، کم کم سفره‌های هفت‌سین کوچولو جان گرفت. حالا آن‌ها هم که دیروز چیزى براى زیر کارشان انتخاب نکرده بودند، براى منسجم نشان دادن سفره‌شان به دنبال صفحه‌اى بودند. فضا پر بود از صدا و شور و بچه‌‌ها در تکاپو براى زیبا چیدن غرفه‌شان. کاج‌هایى که قبلاً طلایى و نقره‌اى شده بودند هم زیبایى خاصى به میزهایمان بخشیدند.

بالاخره همه چیز آماده شد، یک ماهى قرمز مقوایى با دم بلندى از پارچه و سبزه‌ی سبز مقوایى که مامان کوروش با کمک بچه‌‌ها ساخته بودند نیز نشان‌مان شد بر دیوار پشت سرمان.

یک بار دیگر قیمت‌ها را با هم مرور کردیم و روى کاغذ نوشته و جایى پشت‌مان نصب کردیم. هر کس مسئول قسمتى از غرفه شد و بنابراین مبلغ کل سفره‌اش را محاسبه و به خاطر می‌سپرد، على سلطانى هم صندوق‌دار شد. بالاخره مهمان‌ها سر رسیدند و سر غرفه‌داران حسابى شلوغ شد، کلى فروختیم و کلى پول شمردیم و حسابى خندیدیم، هیچ کس دلش نمى آمد از چیزهایى که با عشق و زحمت درست کرده بود دل بکند، در حالى که قیمت‌ها را به دیگران اعلام می‌کردند اما چشم انتظار خانواده‌شان بودند براى خرید. خوشبختانه همه‌ی هفت‌سین‌ها توسط خانواده‌ها خریده شد و بچه‌ها از این موضوع خوشحال بودند .در آخر بازارچه قرار شد سود غرفه‌ی هفت‌سین بین بچه‌های هفت‌سین که ١٠نفربودند تقسیم شود که به هر نفر١٧هزار تومان رسید و با اضافه شدن ٢هزار تومان غرفه‌ی خوراکی درمجموع سهم هرکودک ١٩هزار تومان شد.

غرفه‌ی جواهرسازی

روزهای دوشنبه و سه‌شنبه خاله فاطمه و خاله ریحانه هم‌راه کودکان غرفه‌ی جواهرسازی بودند. اما روز بازارچه خاله ریحانه که نمی‌توانست باشد و خاله فاطی هم با تاخیر می‌آمد. به همین دلیل من با گروه هم‌راه شدم. سرپرست گروه ایمان بود. روزهای قبل می‌دیدم که بچه‌‌ها کار‌ها را با مشورت او انجام می‌دهند. برای ساخت و قیمت‌گذاری از او کمک می‌گرفتند و ایمان با جدیت و مسئولیت‌پذیری این وظیفه را به‌عهده داشت.

از روز قبل از بازارچه ساخته‌‌ها روی مقوا‌های رنگی چسبانده و کدگذاری و قیمت‌گذاری شدند. مبین برای انگشترهای طراحی شده و ساخته‌ی خود پیشنهادی غیر از چسباندن روی مقوا داشت که با ایمان مطرح کرد و او پذیرفت. گفت:«‌من یک جعبه شکلات دارم، بهتره این‌‌ها را توی اون جعبه بگذاریم.»

روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح بیش از نیمی از بچه‌‌ها جمع شدند. میزهای مورد نیازمان را چیدیم و جواهرات رو روی میزها. دختر‌ها با کمک گرفتن از خاله سارا به تزیین میز فروش پرداختند. از ساعت ۱۰ تا حدود ۱۲ فروش ادامه داشت. مشتریان جواهر مورد علاقه‌ی خود را به فروشندگان نشان می‌دادند، آن‌‌ها کد مخصوص جواهر را به مربی اعلام کرده و او قیمت را به بچه‌‌ها می‌گفت و آن‌‌ها بودند که با مشتریان در ارتباط بودند. پول جواهرات به بچه‌‌ها داده می‌شد و آن‌‌ها بودند که بقیه‌ی پول را برمی‌گرداندند.

آمار لحظه به لحظه‌ی فروش توسط چند نفر از گروه اعلام می‌شد.

در پایان بازارچه، همه‌ی گروه جمع شدیم،‌تمام پولی که از بازرچه درآمده بود را شمردیم، هزینه‌ای را که ر‌ها برای خرید مواد اولیه کرده‌بود را کم کردیم. بقیه‌ی پول را بین گروه تقسیم کردیم. سهم هر نفر ۲۳ هزار تومان شد.

غرفه‌ی بازیافت

چهارنفر از بچه‌‌ها (امیرمهدی، احسان احمدی، متین و مسیح) تصمیم گرفتند که محصولات‌شان را با مواد بازیافتی بسازند. ساخت ساعت با قوطی کنسرو، ساخت آدمک و کامپیوتر با چوب‌بستنی، ساخت قاب با دورریزهای مختلف و … ایده‌های آن‌‌ها را تشکیل می‌داد. پیوستن علی ظهوریان به این گروه نقاشی و مجسمه‌سازی را به غرفه اضافه کرد. نقاشی‌‌ها با قاب و ساعت ترکیب شدند و مجسمه‌‌‌ها از اضافه‌های دیوار گچی‌های استفاده شده برای دیوار کارگاه ساخته شد. برای هر مجسمه جعبه‌ای از مواد دورریز ساخته شد که البته در هیاهوی بازارچه فراموش شد و مورد استفاده قرار نگرفت. ایده‌ی اولیه‌ی ساعت، ماکتی بود که عقربه‌های آن سبیل‌های آدمی بود که روی آن نقاشی شده بود. این ایده کم‌کم تبدیل شد به ساعتی با موتور واقعی. مشکل دیگری که این ایده داشت، قوطی کنسرو بود؛ به درخواست بچه‌‌ها روز دوشنبه ناهار ر‌ها تن‌ماهی بود و قوطی‌های خالی جمع شد و بدنه‌ی ساعت‌‌ها با آن ساخته شد. آدمک‌هایی هم با چوب بستنی ساخته و با مواد دیگر تزئین شد.

بیشتر اعضای گروه با توان و تمرکز خوبی کار می‌کردند و به نظر می‌رسید که محصولات مورد نظرشان بدون مشکل خاصی ساخته خواهد شد. همان‌طور که به روز بازارچه نزدیک می‌شدیم، کار‌ها یکی پس از دیگری آماده می‌شد. در همان لحظه‌هایی که همه چیز به خوبی جلو می‌رفت، مشکل بزرگی پیش آمد. بچه‌‌ها بر سر شیوه‌ی تقسیم سود و میزان سود هر کس دچار اختلاف نظر شدند. بعد از گفت‌وگوهایی که داشتند، با میانجی‌گری مربی مسأله مسکوت ماند و به تکمیل کار‌ها پرداختند.

روز چهارشنبه بعد از این که محصولات غرفه چیده شد، قیمت‌های پیشنهادی‌شان را اعلام کردند. برای هر کدام از آدمک‌‌ها پنج‌هزار تومان، برای هر تابلوی نقاشی ده‌هزار تومان، برای هر ساعت پانزده‌هزار تومان و برای هر مجسمه بیست‌هزار تومان پیش‌نهاد شد. قیمت ساعت‌‌ها با توجه به قیمت موتور که خریداری شده بود منطقی به نظر می‌رسید ولی بر سر قیمت مجسمه‌‌ها اختلاف نظر بود. عده‌ای می‌گفتند گران است و عده‌ای دیگر با این استدلال که کار دست است معتقد بودند این قیمت، مناسب است. در نهایت قرار شد بیست‌هزار تومان اعلام شود و بعد از دو ساعت دوباره بازنگری کنند و اگر مجسمه‌‌ها فروش نرفته بود قیمت را پایین بیاورند. ساعت نه‌ونیم شده بود و همه آماده بودند تا نیم ساعت دیگر بازارچه شروع شود. مربی همراه این گروه، بچه‌‌ها را جمع کرد و مسأله‌ی تقسیم سود را دوباره پیش کشید و با جمع‌بندی گفت‌وگوهای روز پیش، دو حالت را مطرح کرد. حالتی که در آن سهم هر کس از هر محصول مشخص شود و هر کس به میزان سهم مشارکت خود سود ببرد و حالتی که همه به یک میزان سود ببرند. بچه‌‌ها به اتفاق و بدون هیچ بحثی حالت دوم را انتخاب کردند و این در حالی بود که سهم بعضی از بچه‌‌ها در کار تفاوت کاملاً آشکاری داشت. ساعت ده بازارچه شروع شد و تا ساعت یازده‌ونیم به جز چند تابلو همه‌ی کار‌ها به فروش رفت. بچه‌‌ها تصمیم گرفتند که قید آن چند تابلو را هم بزنند و غرفه را ببندند. در زمان باقی‌مانده بر اساس لیست فروشی که نوشته بودند، هزینه‌‌ها کم شد و سود غرفه محاسبه و بین اعضا تقسیم شد.

غرفه‌ی خوراکی

قرار بر این بود از هر یک از گروه‌های غرفه‌دار در بازارچه، یک نفر در غرفه‌ی خوراکی نماینده داشته باشد و در نهایت هم سود این غرفه بین گروه‌‌ها تقسیم شود (غافل از این که بعد از شنیدن کلی برچسب گران‌فروش و بی‌انصاف، کم‌سودترین غرفه بود!!).

روز قبل از بازارچه، نمایندگان جلسه‌ای تشکیل دادند تا خوراکی‌های غرفه را انتخاب کنند و هرکس مسئولیت تهیه‌ی آن را بر عهده بگیرد. نمایندگان غرفه‌ی هفت‌سین مانی و احسان فاتحی بودند. مانی کیک را پیشنهاد داد و خودش مسئول تهیه‌اش شد. با گفت‌وگویی در مورد برآورد نفرات به عدد ۵۰ رسیدیم. ۳۰ تومان هم تن‌خواه در اختیار او قرار گرفت تا کیک‌‌ها را برای فردا تهیه کند. از غرفه‌ی دست‌سازهای بازیافتی مسیح نماینده شد. او پیشنهاد شیرکاکائو را داد و قرار شد ۵ بطری تهیه کند. او هم ۲۰ تومان تن‌خواه گرفت. پیشنهاد پارسا (نماینده‌ی غرفه‌ی جواهرات) دسر بود. گفت می‌تواند در خانه با کمک مادرش ژله درست کند. گفت بعد از درست کردن ژله هزینه را اعلام خواهد کرد. باران نماینده‌ی غرفه‌ی جواهرات بود و قرار شد ظرف یک‌بار مصرف برای ژله تهیه کند. ۱۰ تومان هم در اختیار او قرار گرفت. احسان فاتحی هم گفت هر چیزی که لازم است به او بگوییم تا بیاورد. برای روی ظرف ژله‌‌ها نیاز به سلفون داشتیم و او مسئول آوردن‌‌اش شد.

روز بازارچه خوراکی‌‌ها را روی میزی چیدیم و مانی پشت دخل نشست. قیمت‌گذاری را شروع کردیم. قیمت روی کیک‌‌ها ۵۰۰ تومان بود. با بچه‌‌ها در مورد هزینه و درآمد و سود صحبت کرده بودیم و قرار شده بود برای این که بعد از فروش، سودی برایمان بماند از قیمت روی خوراکی‌‌ها گران‌تر بفروشیم. هر کیک را ۱۵۰۰ تومان قیمت گذاشتند. اما بعد از این که چند نفر قیمت آن‌‌ها را سؤال کرده و از خرید پشیمان شدند، مانی پیشنهاد داد قیمت‌شان را کمتر کنیم تا مشتری داشته باشیم. قیمت کیک‌ شد ۱۰۰۰ تومان. هر لیوان شیرکاکائو ۱۵۰۰ تومان و هر ظرف ژله هم ۲۰۰۰ تومان. پارسا تأکید داشت که برای درست کردن ژله وقت زیادی گذاشته‌اند و ۱۰هزار تومان هم برای مواد اولیه‌اش هزینه کرده‌اند. کاسه‌هایی که باران گرفته بود زیر میز گذاشتیم. کاسه‌‌ها در داشتند و نیازی به استفاده از سلفون نشد. برای کسانی که می‌خواستند ژله را همان‌جا میل کنند قاشق را فراموش کرده بودیم. احسان گفت پیتزا هات قاشق یک‌بار مصرف دارد. چند بار سر زدیم ولی تا باز شدن بازارچه، مغازه‌شان را باز نکردند. از خاله صفورا خواستیم قاشق‌های ر‌ها را در اختیارمان بگذارند.

از همان ابتدا مانی گفت کاغذی به او بدهم تا با چوب‌خط، تعداد نفراتی را که خرید می‌کنند بشمارد. البته به دلیل شلوغی این غرفه و وقت زیادی که برای محاسبه‌ی پول لازم بود، نتوانست تعداد مشتریان را حساب کند. ولی از آن‌جایی که به نظر می‌رسید قبلا سروکار زیادی با شمردن پول و حساب کردن نداشته، از این کار خیلی لذت می‌برد و تا آخر وقت پشت دخل نشست و مسئولانه کارش را انجام داد. مسیح و احسان فاتحی هم که بین دو غرفه در رفت‌وآمد بودند، در حساب کردن به او کمک می‌کردند، ولی پارسا و باران بیشتر در غرفه‌‌ی جواهرات بودند.

در طول مدت فروش، بازخوردهای زیادی مبنی بر گران‌فروش بودن و بی‌انصاف بودن گرفتیم و این که چرا در حالی که قیمت روی کیک‌‌ها ۵۰۰ تومان است ما داریم دو برابر می‌فروشیم و ما هی به فکر فرو می‌رفتیم که آیا حق همچین کاری را داریم یا نه. شلوغی آن روز اجازه نداد با هم در این مورد حرف بزنیم (خرید عمده‌ی مغازه‌داران با قیمت کمتر، از موضوعاتی است که می‌توان در موردش گفت‌وگو کرد. موضوعی که بعضی از مشتریان غرفه‌ی ما هم از آن غافل بودند).

در پایان، کل درآمد غرفه را شمردیم. هزینه‌هایی که هرکس کرده بود را حساب کردیم و از درآمد کم کردیم و در نهایت، سود غرفه را که ۵۰ هزار تومان بود بین کل بچه‌‌ها تقسیم کردیم. سهم هر نفر ۲۰۰۰ تومان شد.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شیرینی‌پزی – باغبونی

در ادامه‌ی برنامه‌های استقبال از نوروز، هفته‌ی گذشته بساط شیرینی‌پزی در رها به راه بود. روز سه‌شنبه کودکانی که داوطلب پختن شیرینی بودند در طبقه‌ی پایین جمع شدند. بچه‌ها به سه گروه تقسیم شدند و طبق دستور پخت نان نخودچی، هر گروه کاری را بر عهده گرفتند: یک گروه مواد لازم را با ترازو وزن کردند. گروه دوم آرد نخودچی را الک کرد و گروه سوم مخلوط کردن مواد با هم‌زن برقی را به عهده گرفت. در آخر هم همه‌‌ی بچه‌ها دست‌کش پوشیدند و خمیر را حسابی ورز دادند. خمیر این شیرینی نیاز به ۲۴ ساعت استراحت داشت. پس خمیر را به‌خوبی در کیسه پیچیدیم و در جای مناسبی گذاشتیم تا فردا.

روز چهارشنبه همه‌ی بچه‌ها در گروه‌های ۸-۷ نفره به نوبت پشت میز شیرینی‌پزی نشستند و خمیر را با دست‌های کوچک‌شان پهن کردند و قالب زدند و بعد در سینی فر چیدند.

بوی خوش شیرینی در رها پیچیده بود. در مرحله‌ی بعد، کودکان با کمک مربی‌ها جعبه‌های مقوایی رنگارنگ برای شیرینی‌هایشان درست کردند. شیرینی‌های کوچولو در جعبه‌های کوچولو چیده شدند و گره‌زدن روبان بر در جعبه، آخرین مرحله‌ی آماده شدن شیرینی‌ها بود. نوش جان!

شنبه اولین روز رسیدگى به باغچه و گلدان‌هاى رها بود. تعداد زیادى از بچه‌ها با هیجان به حیاط رفتند. خیلى وقت بود که حال باغچه‌مان را نپرسیده بودیم. بعضى از شاخه‌هاى تک درخت حیاط سبز رنگ شده بودند. براى کار بیلچه به تعداد کافى نداشتیم، بنابراین چند نفر براى تهیه‌ی بیلچه به باغ گل رفتند. خانم قاصدى که برای این کار کنارمان بودند، کارهایى را که باید مى‌کردیم برایمان توضیح دادند: کندن علف‌هاى هرز که البته باید مراقب بوته‌هاى توت‌فرنگى که چند تا جوانه هم زده بودند مى‌بودیم، از ریشه درآوردن چند گیاه سمج که برگ‌هاى نوک تیز داشتند و بیل زدن باغچه. بچه‌ها براى درآوردن گیاهان نوک‌تیز کلى تلاش کردند؛ دورش را با بیلچه کندند، نشد. برگ‌هایش را محکم گرفتند و کشیدند، باز هم نشد. یاد قصه‌ی ترب غول‌آسا افتادیم و با هم قصه را تعریف کردیم و کلى لذت بردیم. بعضى از بچه‌ها حسابى در گیر بودند و وقتى به کرم‌هاى خاکى رسیدیم، که کلى سر و صدا و هیجان از پیدا کردن کرم‌ها و کشف این که کرم‌هاى نصفه هم مى‌توانند به زندگى ادامه دهند در فضا پراکنده بود. بچه‌ها مى‌گفتند پس هوا گرم‌تر شده که کرم‌ها آمده‌اند بالاتر. راستى نحوه تکثیر و یا به قول بچه‌ها بچه‌دار شدن توت فرنگی‌ها رو هم دیدیم. بیلچه‌ها هم از راه رسید و بچه‌ها مشغول بیل زدن باغچه شدند.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازیافتی‌ها در طبقه‌ی پایین

صبح با تعدادی جعبه‌ی بازیافتی که روی زمین ریخته شده بود شروع شد. بچه‌ها یکی یکی می‌آمدند و یک جعبه برمی‌داشتند و برای ساختن وسیله‌ای نقشه می‌کشیدند. یکی می‌گفت من همین‌جور می‌سازم تا ببینم چی می‌شه، یکی می‌خواست جامدادی بسازد. اما وقتی کاسه‌های پر از انواع حبوبات آمدند، همه تصمیم گرفتند ساز بسازند و شروع کردند درون بطری و یا قوطی‌ها را از حبوبات پر کردن. یکی بطری‌اش را از حبوبات پر کرد، ولی بچه‌ها می‌گفتند برای این‌که بهتر صدا بدهد باید کمتر درون سازهایشان حبوبات بریزند. بعد مربی گواش، قلم مو، مهره های موجود در رها، کاغذ رنگی، قیچی، چسب و پوست گردو آورد. بعضی‌ها مشغول رنگ کردن پوست گردوها، مهره‌ها و یا بطری‌ها شدند و بعضی کاغذ رنگی‌ها را روی بطری‌ها می‌چسباندند و بعضی، رنگ‌ها را درون بطری‌ها ریختند و حسابی هم زدند. بعد رنگ‌ها و مهره‌هایی که درون قوطی بودند را داخل یک کیسه نایلونی ریختیم. بسیار زیبا شد.

 

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

راز یک تولد

با کودکان مطرح شد که امروز می‌خواهیم برای خاله شهره تولد بگیریم و این یک راز است. برای این کار به جای سؤال »کی تولد خاله شهره است؟« اسم رمز »کی ساعت ۱۱ می‌شه؟« گذاشته شد. در هر گوشه از طبقه‌ی پایین بچه‌ها مشغول کاری بودند. تعدادی با پودر کیک مشغول بودند (پودر کیکی که قبل از درست کردن، دو تا از کودکان پشت خود قایم می‌کردند و جلوی خاله شهره می‌گفتند: خاله شهره نبین که پشت ما چیه!) در گوشه‌ای تعدادی مشغول تزیین و درست کردن حلقه‌های رنگین با کاغذ رنگی بودند. احساسات بچه‌ها روی کارت‌ها برای تولد خاله شهره نوشته شد (خاله شهره تولدت مبارک، خاله دوست دارم و …).

همه چیز آماده شد. چهار تا از دختران با هم به طبقه‌ی بالا رفتند و خاله شهره را با چشمان بسته به پایین آوردند و با جیغ و دست و هورا چشمان خاله شهره باز شد. بچه‌ها دور میز جمع شده بودند تا کیک تولد را نوش جان کنند. جای همه دوستان خالی!

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سفر میان‌کاله

روزهای پایانی هفته‌ی گذشته را در سفر، با هم بودیم. پرواز دسته‌جمعی پلیکان‌های بزرگ و فلامینگوهای دراز را دیدیم. در زیستگاه پرنده‌های مهاجری که ۳۰۰۰ کیلومتر از سیبری تا میان‌کاله پرواز کرده بودند، قدم زدیم و گِل‌های نرم تالاب را در زیر چکمه‌های پلاستیکی‌مان احساس کردیم. خوشمزه‌ترین پرتقال‌های توسرخ دنیا را با دست‌هایمان چیدیم و چشیدیم؛ گرچه گاهی سختی تیغ درختان پرتقال، انگشت‌هایمان را نوازش کرد. بوی نارنج بود و لیمو، بوی نان بود و بوی دود و آتش.

حباب ساختیم و بازی کردیم و شعر خواندیم. بزرگ‌ترها از کودکی‌شان گفتند، از انگیزه‌های سفرشان و البته از غذای مورد علاقه‌شان! و آن‌چه از عشق لبریزمان کرد، محبت پدربزرگ و مادربزرگ مانی و حاج ننه بود که همراه با گرمای دل‌چسب خانه‌شان، خانه‌ی دل‌مان را گرم کرد.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازدید از تئاتر خیابانی

روز چهارشنبه ۹/۱۱/۹۲، به مناسبت جشنواره های فجر، با بچه های گروه اول و دوم برنامه‌ی ناهار و تئاتر خیابانی داشتیم. حدود ساعت ۱۳:۳۰ با حمایت دو تا از مادران و خاله غزل که در آخرین لحظات به گروه ما پیوست، حرکت کردیم. در چهارراه ولیعصر به بچه ها دو مکان برای غذا خوردن معرفی کردیم؛ یک کافه که می توانستیم ناهار سبکی بخوریم و یک رستوران. بچه‌ها از فضای هر دو دیدن کردند و رستوران را پسندیدند.

برای انتخاب ناهار، سقف ۱۰ تا ۱۲ هزار تومان را مشخص کردیم تا بتوانند از میان غذاهای متنوع، انتخاب‌های راحت‌تری داشته باشند. بعضی ها با هم غذا انتخاب کردند و بعضی ها فردی، اما غذاهایشان را با هم تقسیم کردند و همه از غذای هم امتحان کردیم.

بعد از ناهار رفتیم تئاتر خیابانی در محوطه‌ی تئاتر شهر. بچه ها سه نمایش ۳۰ دقیقه ای تماشا کردند. یکی از ویژگی‌های مهم این نمایش ها مشارکت تماشاچی در نمایش بود و این که هیچ فاصله ای بین بازیگران و تماشاچیان نبود. شبیه معرکه گیری در قدیم، دور تا دور هم نشسته بودیم و تماشاچی فضایی می داد تا بازیگران تئاترشان را اجرا کنند. بچه ها وسط نمایش شروع می کردند به ایده دادن و صحبت کردن با بازیگرها.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

آش سنگ

بعد از جشن میلاد، هفته‌ی آرام‌تری را گذراندیم. هفته‌ای که قرار نبود به چیز خاصی برسیم و در عین حال پر بود از اتفاقات ریز و درشت. این هفته از هفته‌هایی بود که دل سپردن، در آن موج می‌زد. بچه‌ها جریان‌های گوناگونی به‌وجود می‌آوردند و کافی بود که خودت را رها کنی و با آن‌ها همراه شوی. کتاب‌خوانی دور هم، جان تازه‌ای گرفت. کنج‌کاوی‌های آزمایش‌گاهی آن‌ها به ساخت حباب‌هایی هیجان‌انگیز منجر شد. بافتنی و ساخت عروسک جورابی مرزهای جنسیت و سن را در نوردید و یادگیری بچه‌ها از یک‌دیگر را به نمایش گذاشت. نقاشی‌ها با استفاده از تکنولوژی رایانه به انیمیشن‌های ساده تبدیل شدند و هوای پاک مجال برگزاری اردو را فراهم کرد.

در پی قصه‌ی آش سنگ، قراری گذاشته شده بود که این آش را بپزیم. سرپرست برنامه انتخاب شد و مسئولیت‌ها تقسیم شد. جالب بود که در تهیه‌ی فهرست مواد مورد نیاز، بچه‌ها به داستان وفادار بودند و حتی در به‌دست آوردن نسبت و اندازه‌ی مواد، با استفاده از نقاشی‌های کتاب این اندازه‌ها را رعایت می‌کردند. مثلاً در یکی از تصویرهای کتاب پنج سنگ دیده می‌شد که از آن فهمیدند که برای هر دو نفر (تعداد شخصیت‌های اصلی کتاب) پنج سنگ لازم است و با تبدیل این نسبت برای دوازده نفر (تعداد بچه‌ها) به سی عدد سنگ رسیدند.

روز چهارشنبه به پارک پردیسان رفتیم و در یک هوای دل‌چسب آش‌مان را بار گذاشتیم. همه‌ی مراحل، شامل نوشتن فهرست مواد، خرید، روشن کردن آتش، جمع کردن سنگ، شستن مواد، پاک کردن سبزی‌ها و پوست کندن سیب‌زمینی‌ها با کمک خود بچه‌ها انجام شد. آش که آماده شد هیچ‌کدام از ما مربی‌ها فکرش را هم نمی‌کردیم که این‌قدر خوش‌مزه شده باشد. جای شما خالی!!!

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازدید از موزه‌ی کودکی

روز یک‌شنبه هم‌راه با بچه‌های طبقه‌ی پایین و چند تا از مامان‌ها رفتیم موزه‌ی فرهنگ کودکی، واقع در خیابان بهارستان. مسیر رفت خیلی طولانی و پرترافیک بود. امیدوار بودیم آن‌جا آنقدر مهیج باشد که خستگی را از تن بچه‌ها به در کند. بالاخره رسیدیم و خانمی که ما را در طی بازدیدمان راهنمایی می‌کرد، به هر یک از کودکان کارتی با روبان زرد داد که نشانه‌ی گروهمان باشد. فضای باز موزه بسیار دیدنی بود، معماری زیبا در کنار درختان کهنسال سر به فلک کشیده، در همان ابتدا نشاط را برای ما به ارمغان آورد. پس از گذشتن از میان باغچه‌ها و آبنماهای دل‌انگیز، وارد تالاری با دری بزرگ شدیم. بچه‌ها با کمک راهنما به در بلند کوبیدند و کسی پاسخ‌شان را داد و در به رویشان گشوده شد. آنجا ایستگاه قصه‌ی مهمان‌های ناخوانده بود. پس از نشستن بچه‌ها نمایش شروع شد و در پایان، کودکانمان عروسک‌های نمایش را به دست گرفتند و هر کدام عهدهدار نقشی شدند. در تالار بعدی عروسکهای قدیمی، اولین کتابهای کودکان از جنس مقوا ، اسباب‌بازیهای ایرانی و خارجی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و در تالاری دیگر نحوه‌ی درست کردن عروسک‌های پارچه‌ای را تماشا کردیم. بعد در حیاط، لقمههای خوشمزه‌ای که خاله صفورای مهربان برایمان آماده کرده بود خوردیم. در قسمت بعد شاهد نمایشی دیگر و دوباره بازی کودکانمان بودیم. راستی بچه‌ها سر کلاس یک مکتب‌خانه هم نشستند و کمی هم درباره‌ی آقای باغچه‌بان با آن‌ها صحبت شد. کاش بیشتر وقت داشتیم تا آخرین نمایش را هم می‌دیدیم. در مسیر برگشت بچه‌ها شاد بودند و چند تا از کوچولوها هم با آرامش خوابیده بودند. روز خوبی را با هم گذراندیم.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مراسم تولد پیامبر

۹۲/۱۱/۲  در هفته‌ای که گذشت کودکان، مامان باباها و مربی‌های رها به برگزاری جشن تولد پیامبر کمک کردند. یکی از روزها بچه‌ها همراه با یکی از مادران برای برگزاری جشن برنامه‌ریزی کردند و هرکدام از کودکان پی‌گیری یکی از برنامه‌ها را برعهده گرفتند. برنامه‌هایی مثل اجرای نمایش، بازی و سرگرمی، قصه‌خوانی، پختن کیک تولد، خواندن سرود، درست کردن بسته‌های آجیل مشکل‌گشا و…. یکی دیگر از روزها بچه‌ها همراه با یکی دیگر از مادران آجیل‌های مشکل‌گشا را بسته‌بندی کردند. روزی دیگر همراه با مادری دیگر کیک تولد پختند و شمع فوت کردند و با شور و هیجان زیاد کیک داغ و تازه را تقسیم کردند و هرکدام تکه‌ی کوچکی خوردند. هر روز دو گروه از کودکان نمایش هایشان را تمرین می‌کردند و برای لباس و گریم نمایش‌ها ایده می‌دادند.

بعضی از روزها بچه‌ها همراه با یک مربی، کتابی از داستان‌های زندگی پیامبر را می‌خواندند.  یکی از برنامه‌هایی که با پیش‌نهاد و پی‌گیری مادران برگزار شد، بازدید از مدرسه‌ای در رباط‌کریم بود. روز دوشنبه، کودکانی که مایل به رفتن به این مهمانی بودند ثبت نام کردند. صبح سه شنبه بچه‌ها سرود» با ما باش» را دوباره تمرین کردند تا بعدازظهر برای دوستانشان در مدرسه‌ی رباط‌کریم اجرا کنند. ساعت یازده‌و‌نیم، بچه‌ها سریع کار جمع‌وجوی رها را انجام دادند و همراه مادرها و مربیان  سوار ون و ماشین‌های سواری شدند تا به میهمانی بروند. طی صبح تا ظهر، مادرها ساندویچ‌هایی را آماده کرده بودند که قرار بود بچه‌های رها همراه با دوستان جدیدشان برای نهار بخورند. در مدرسه‌ی امام خمینی رباط‌کریم، کودکان رها به یک کلاس کوچک دعوت شدند که کودکانی هم سن و سالشان ۴-۳ نفری پشت نیمکت‌ها نشسته بودند و برای مهمانانشان هم جا باز کرده بودند. بچه‌ها اسم‌هایشان را به هم گفتند و برای هم سرود و شعر خواندند. بعد هم در کنار هم‌دیگر لقمه‌های خوشمزه‌ی کتلت را خوردند.  کودکان مدرسه‌ی رباط ‌کریم هم بچه‌های رها را به یک دسر خوشمزه مهمان کردند: نان خامه‌ای و آب میوه!

بالاخره شب جشن هم رسید. یکی از خاصیت‌هایی که سالن جشن داشت این بود که بچه‌ها این امکان را داشتند که هر چقدر که می‌خواهند بدوند و بچرخند و بپرند. با یادآوری مسوولیت‌ها، بچه‌هایی که مسوول آماده کردن میزی یا کار خاصی بودند، در کنار همان چرخش‌ها و گردش‌ها شروع به کار کردند. چیزی که جالب به نظر می‌رسید این خاصیت بچه‌ها بود که برای آن‌ها بازی از کاری که می‌کنند، جدا نیست. نگرانی یا به فکر بودن برای کاری که باید انجام دهند باعث نمی‌شود آن‌ها از کودکی خود جدا شوند: بازی کردن.

جشن آغاز شد و بچه‌ها هر کدام کاری که به عهده گرفته بودند را به آرامی و با حمایت‌های مربیان دنبال می‌کردند. شادی بودن در کنار دوستان و خانواده، هر دو با هم به بهانه‌ی جشن میلاد پیامبر، ذوق اجرای برنامه‌ها و کمی هم چاشنی دل‌نگرانی جذاب بودن برنامه‌ها برای خانواده‌ها، ثانیه ثانیه‌ی جشن را پر کرده بود.

 

 

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید: