حباب‌های دمش..

کتاب غورغوری کوچولو را می‌خواندیم. کتاب پر از هیجان بود و یک عالمه چشم گرد و هیجان‌زده منتظر شنیدن ماجرا!
«دم غورغوری کوچولو آن‌قدر قوی شده بود که هیچ کس به گرد پایش هم نمی‌رسید»
دختر کوچولو زد زیر خنده…
ـ به گرد پاش؟!!! باید بگه به حبابای دمش! اونجا که روی خاک نبود!
چه خنده بانمکی داشت و عجب دقتی!!!!

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

خنده‌های رنگی

کاغذهای رولی با کمک بچه‌ها چسبیده شدند روی دیوار. نقشه‌ی رها را (که قبلا کشیده بودیم) زدیم روی دیوار مقابل! قصد داشتیم امروز با رنگ کار کنیم. اما رنگ‌های انگشتی کجا بودند؟!!
روی نقشه علامت‌هایی زده شده بود. هر کدوم از علامت‌ها جای یک رنگ انگشتی را نشان می‌دادند. نمی‌دانید که چه خوب نقشه‌خوانی می‌کردند. به خوبی تمام فضاها را از روی پلان تشخیص می‌دادند. دیگر مثل دفعات قبل، مدت‌ها گنگ و مبهوت به تصویر نگاه نمی‌کردند.
رنگ‌انگشتی‌ها پیدا شدند اما باز هم دلشان نقشه‌خوانی می‌خواست. چند باری بازی کردیم و هر بار کلی ذوق‌زده می‌شدند.آن‌هایی که قبلا به سختی این بازی را می‌کردند، امروز تند و سریع جاها را تشخیص می‌دادند.
بعد از چند بار نقشه‌خوانی، نوبت به رنگ انگشتی رسید. حالا کاغذهای بزرگ سفید بودند و دست‌های کودکانه و موسیقی!
پیشنهاد این بار این بود که هماهنگ با آهنگ رنگ بگذاریم روی کاغذ؛ موسیقی که تند شد، تند و تند و اگر کند شد، آرام. خلاصه اینکه خوب گوش می‌کردیم تا ریتم را پیدا کنیم. بعضی عالی این کار را می‌کردند. واقعا حس می‌کردم رنگ‌ها همراه با حرکات بدنشان روی کاغذ می‌رقصند. بعضی دست‌هایشان را رنگی می‌کردند و می‌زدند تِپ و تِپ روی کاغذ و نقش دست‌هایشان جان می‌داد به کاغذ سفید. یکی دلش نمی‌خواست دستش رنگی شود. برایش قلم‌مو آوردم. اما کم‌کم توی جوِ رنگ و دست‌های رنگی، فراموش کرد که چی دوست نداشته. قلم‌مو کنار رفت و با دست های رنگی کار را ادامه داد. یکی هم حواسش به گرفتن پروانه‌ها بود. یک پروانه خشک شده توی اتاق پیدا کردیم و این وسط، میکروسکوپ هم به ما پیوست. پروانه زیر میکروسکوپ دنیایی دیگر بود. پر از پرز با چشم‌های قلمبه‌ی درشت!
کاغذ‌های بزرگ تقریبا پر از رنگ شده بودند. بچه‌ها می‌پریدند بالا تا آن بالاها هم نقش‌دار شوند.
به دست‌های پر از رنگ‌شان نگاه می کردند و می‌خندیدند.
«خاله ببین این دو تا رو با هم قاطی کردم و این رنگی شد. حالا این رو هم می‌خوام قاطی کنم…»
یکی از بچه‌های بزرگ‌تر هم رسید و با یک چیز نوک‌تیز بر‌روی رنگ‌های پخش‌شده بر کاغد، طرح‌هایی را کشید.
رنگ انگشتی خنک بود و نرم. از همه مهم‌تر آنکه نگران کثیف شدن (و پاک نشدن) لباس‌هایمان نبودیم.
آن روز دست‌ها و موها و لباس‌ها و خنده‌های‌مان رنگی بود

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

نمایش «یوزپلنگ و روباه و سیندرلا»

امروز علی پیش‌نهاد داد که نمایش بازی کنیم. تا حالا چند باری پیش آمده که با هم نمایش بازی کرده باشیم. معمولا موضوعی که از قبل تعیین شده باشد را نمی‌پذیرند. دوست دارند بیشتر «هر چه پیش آید خوش آید» باشد. این جوری پیش می‌رود که هر کدام ساز خودشان را می‌زنند. هر کدام کاری را شروع می‌کنند و من سعی می‌کنم با وصل کردن آن‌ها در قالب یک داستان، راوی نمایش شٙوم. معمولا موضوع مشخصی از داستان بیرون نمی‌آید و کمتر به تمرین بار دوم می‌کشد.
دور هم نشستیم تا در مورد نقش‌هایی که می‌خواهند در نمایش داشته باشند صحبت کنیم. نقش‌هایی انتخاب شدند. تصمیم گرفتیم قبل از شروع تاتر، نمایش‌نامه داشته باشیم. علی تند و تند نمایش‌نامه را می‌گفت. بقیه هم گوش می‌کردند. نمایش‌نامه هی تغییر می‌کرد. با فکرهای این کوچولوهای پنج‌ساله شبیه یک بچه رشد می‌کرد.
دو نفر نقشی نداشتند در نمایش‌نامه؛ پس باید تغییر کند.
پوزپلنگ‌ها دوست داشتند زود خرگوش دزد را شکار کنند. با هم فکر کردیم که خب این جوری خیلی زود نمایش پایان می‌یابد. پس نمایش‌نامه باز هم تغییر کرد.
خرگوش دزد؟!!
رونیکای دوست‌دار حیوانات‌مان پیشنهادی دارد: حالا که قرار است دزد باشد، خوب است که روباه باشد نه خرگوش!
بالاخره نمایش‌نامه تکمیل و تمرین شروع شد. بعد نوبت گریم رسید. برای یک گریم خوب، باید خوب نقش حیوانات را تماشا می‌کردیم. پس دایره‌المعارف حیوانات و گربه‌سانان آمدند و شریک ما در نمایش شدند. یوزپلنگ را یافتیم و خوب نقش و نگارهایش را نگاه کردیم. حالا یک همکار برای گریم می‌خواستیم. از گزوه بچه‌های بزرگ گاهی هم‌راهان مهربانی داریم که بچه های کوچک از هم‌راهی آن‌ها واقعا لذت می‌برند. مانی برای کمک آمد و الحق هم که خوب بچه‌ها را گریم کرد. باز هم تمرین داشتیم، آن هم با اشتیاق تمام! حتی وقت آزاد و استراحت هم معنایی نداشت.
بعد، دعوت از اهالی رها برای دیدن نمایش، یک پرده برای نمایش، یک اجرای موفق و معرفی بعد از اجرا!
چه روز دل‌چسبی بود. نگاه‌شان می‌کردم و چشمانم برق می‌زد از دیدن‌شان! چه‌قدر بزرگ شده‌اند. آماده‌اند که وارد گروه‌های بزرگ‌تر شوند و برای پیش بردن رویاهای‌شان جدیت داشته باشند و پشت‌کار!

پ.ن: این نمایش با کودکان گروه ۵ سال انجام شد.

منتشرشده در گزارش‌های روزانه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

خیالش راحت باشه!

محمد حسن: رادین، واسه خرید هواپیما به زحمت افتادید؟
رادین: نه!
محمدحسن: مامانم دعوام کرد که چرا گفتم.
رادین: اما من دوست داشتم که برات بخرم. زیاد هم به زحمت نیفتادیم. فقط چند تا مغازه رفتیم.
بعد از یک دقیقه سکوت.
رادین: « به مامانت بگو من دوست داشتم برات بخرم که خیالش راحت بشه.»

منتشرشده در نیمکت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مامان منم مریمه؛

-کارگردان تئاتر(در میکروفون): من مریم کاظمی هستم، کارگردان این تئاتر. از بچه‌های پشت پرده می‌پرسم که آماده هستن یا نه و ….
کارن:(نشسته در ردیف ۶ سالن و فریاد زنان با تمام وجود) خانوم!خانوووووم!هییییییی!خانووووم!هییییییییی!باااا توام! خانووووووووووووم!و ….
-خانم کاظمی: مشغول سخنرانی برای بچه‌ها
-کارن (یه مکثی کرد، شروع به خارج شدن از ردیف صندلی‌ها کرد): وایسا! من باید برم یه چیزی بگم.
(رفت کنار سن روبروی خانوم کاظمی ایستاد)
-فریاد زنان: خانووووم! خانوووووم! …
خانم کاظمی بعد از چندین ثانیه متوجه حضور کارن شد: بله عزیزم؟
کارن: اسم مامان منم مریمه!
خیلی جدی برگشت و سر جاش نشست.

منتشرشده در نیمکت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

این تکه دیگه!

-کاملیا: بچه ها بیاین استپ یخ! کیا میان؟
-بقیه: ما! ما! ما! منم میام! من! من! ما! ….
و جمع شدن.
-آهنگین گفتن: هر کی تک بیاره، اون گرگ میشه.
همه دستاشون رو افقی، به رو یا به پشت آوردن.
-کارن: دستش رو عمودی آورد.
-همه به مدل دستاش خندیدن و گفتن: هه هه! این چیه دیگه؟؟؟
-کارن: این تکه دیگه! این گرگه
و کارن گرگ شد …

منتشرشده در نیمکت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

برنامه‌های گروه بزرگ بالا در بهار

در تمام این چند سال زندگی در خانه‌ی پر عشق وصفای رها هرگز آرام نگرفتیم وهمواره این پرسش را با خودمان داریم: چه کنیم؟ روزمان را چطور بگذرانیم؟ و این پرسش نوعی حرکت و فعالیت مداوم را در ما ایجاد می‌کند. معمولا  اول صبح، مربی‌ها یا همان خاله‌ها وعموهای رها، با کارآمدترین ابزارمان که همان مشاهده است، به چگونگی ورود بچه‌ها و برخوردهایشان نگاه می‌کنیم و به صحبت‌هایشان گوش می‌کنیم و در کنارشان هستیم تا هر کدام کاری را به شیوه‌ای که دوست داریم با آن‌ها آغاز کنیم. برنامه‌ی روزانه می‌نوشتیم. برنامه‌های روزانه به بچه‌ها کمک می‌کرد روزهایشان را زمان‌بندی و قابل پیش‌بینی کنند و فرصت پیدا کنند هر روز بدانند چه کارهایی می‌خواهند انجام دهند. از طرفی این برنامه‌ها وقرارهای ساده‌ی روزانه به بچه‌ها احساس امنیت می‌دهد.

سال‌های اول، این برنامه‌ها وقرارها معمولا دست‌نوشته‌های کودک یا مربی بودند که روزانه و در زمان مشخصی نوشته می‌شدند.

امسال چند شیوه را کنار هم تجربه کردیم:

– برنامه‌نویسی با دست‌نوشته‌ی کودک- مربی

– زمان‌های کارگروهی

– جدول برنامه‌ریزی روزانه که هر روز ابتدای صبح با فعالیت‌های پیشنهادی مربی‌ها پر می‌شد و مشخص بود در هر ساعتی در هر جای رها چه فعالیتی برپاست و کودک با توجه به جدول، به همراه یک مربی فرم‌های برنامه‌ی روزانه را پر می‌کرد.

– گاهی هم با پروژه‌ها وبرنامه‌های مناسبتی همراه بودیم؛ مثل شب یلدا، میلاد پیامبر، نوروز و بازارچه و با توجه به برنامه‌های پروژه، روزمان را مسئولانه در گروهی که بودیم می‌گذراندیم.

و همواره هم می‌دانیم که نیازهای کودکان‌مان چنان گسترده و عمیق است که فکر و پرسش «چه کنیم؟» از ما دور نمی‌شود. در تلاشیم که انتظارات واقعی جامعه، کودکان و خانواده‌ها را بشناسیم و می‌دانیم که درک نیاز و پاسخ گفتن به آن برای ما امتیازی نیست. مسیری است که انتخاب کرده‌ایم و تلاش‌هایمان برای این که همواره در این مسیر حرکت کنیم، برایمان مهم است.

قبل از عید، موقعی که جعبه‌ی بازی با اعداد را برای کار گروهی در ساعت مشخصی می‌بردم و تک تک‌شان را صدا می‌زدم، با یکی از این نیازها مواجه شدم. مثل همیشه نبود که با شوق می‌آمدند. شروع کردند به گفتن که: اه! چرا الان؟ چرا معلوم نیست کی بازی با عدد داریم؟ چرا مثل ورزش که روزش همیشه ثابته، بقیه‌ی کارها رو هم این‌طوری انجام نمی‌دیم؟

و این مقدمه‌ای برای گفت وگو شد. بچه‌ها بازی با اعداد را دوست داشتند، اما از این که معلوم نبود چه روزی بازی با عدد داریم حس وحال خوبی نداشتند.

این گفت‌وگوها بعد از عید، زمان زیادی را از گروه گرفت. اولین قرارمان را چهارشنبه بیست فروردین در پارک نهج البلاغه گذاشتیم. قرار براین بود که در خانه به فعالیت‌هایی که دوست داریم در رها انجام دهیم فکر کنیم و در یک جدول بنویسیم. شنبه با همراهی هم، ایده‌هایمان را جمع کردیم. قرار بود مربی‌ها هم ایده‌هایشان و حوزه‌های مورد علاقه و توانمندیشان را اعلام کنند. در یک نشست، ایده‌های مربی‌ها وبچه‌ها مرور شدند و روی برگه‌ای روی دیوار کتابخانه نصب شدند تا اگر باز ایده‌ی جدیدی به ذهن‌مان رسید کنارش بنویسیم.

برایشان از این که برنامه‌ریزی و هماهنگی برای این کار و اجرایش در رها چقدر سخت است هم گفتیم، همه‌شان یادآور می‌شدند که این یک تجربه است و فقط یک ماه انجام می‌دهیم و راه‌کارهایی هم برای اجرا و چیدمان مربی‌ها و فعالیت‌ها می‌دادند. در تمام این نشست‌ها تلاش‌مان این بود که نظرات‌شان را بشنویم و بدانند که با هم داریم می‌رویم؛ پیش به سوی تغییری که خودمان انتخاب کرده‌ایم.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

آب‌گل بازی ، روزی در بهشت مادران

آب‌گل بازی

بعد ازدیدن نمایش کلوچه دارچینی به پارک رفتیم. در ذهنم بود مانند هفته‌ی قبل سراغ تاب و سرسره را بگیرند. روی چمن‌ها نشستیم تا میان‌وعده بخوریم. تپه‌ای کوچک از برگ‌های زرد را دیدند. به نظرتان چه اتفاقی افتاد؟ برقی از شادی در چشمان‌شان دیده شد. جوراب‌ها و کفش‌های خود را در آوردند و روی آن‌ها راه رفتند. صدای خش خش را با پاها وگوش‌های خود تجربه می‌کردند. در همین زمان که مشغول پیدا کردن کاج‌های کوچک و گل‌های بهاری و قاصدک بودند کودکی چشمش به آب‌های جمع شده دور درختی افتاد. با چوب مشغول ماهی‌گیری شد. سه کودک وارد آب شدند و در آب استخوان بزرگی پیدا کردند. در ادامه برگ‌های زرد را با دستان کوچک خود جمع می‌کردند و درون آب می‌انداختند تا قایق‌هایی را بسازند.

روزی در بهشت مادران

یکشنبه روز مادر بود. با هماهنگی کارگروه مناسبت‌ها قرار شده بود در این روز پدرهایی که فرصت دارند به رها بیایند و با بچه‌ها باشند. مادرها و خانم مربی‌ها هم به پارک بهشت مادران بروند. این هدیه‌ی رها به مادران به  مناسبت روز مادر بود: یک روز فراغت از کارهای روزمره و با هم رفتن به گشت و گذار. صبح بعضی از مادر‌ها و مربی‌ها از رها به سمت پارک به راه افتادند و بعضی دیگر هم در پارک به آن‌ها پیوستند. هوای بهاری بسیار دلپذیر بود و اگرچه در یک روز شلوغ، پیدا کردن جای مناسب برای نشستن سخت بود، مادرها و مربی‌ها جایی در یکی از راهروهای پارک پیدا کردند و دور هم نشستند. بستنی و آش خوردند، با هم حرف زدند و پانتومیم بازی کردند. جای همه‌ی بچه‌ها، مادرهایی که نتوانستند بیایند و پدرها هم حسابی خالی. تجربه‌ی شیرینی بود. تجربه‌ی این که همیشه هدیه‌ها لازم نیست ارزش مادی داشته باشند. هدیه کردن کمی وقت و ساعتی فراغت هم می تواند کسانی که دوستشان داریم را بسیار شاد کند.

پدرهای مهربان خیلی ممنون!

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

قصه باغ وحش ، آهنگ و باز هم پارک

در هفته‌اى که گذشت، همچنان تب باغ وحش در طبقه‌ی پایین جریان داشت. پس قصه‌اى از باغ وحش گفتیم و با لگو به حیواناتش کمک کردیم و روزى دیگر این کودکان بودند که قصه‌ی باغ وحش را پیش بردند و حیوان خیالى ساخته شده از اعضاى حیوانات مختلف را در انتها بر روى کاغذ به تصویر کشیدند. خوب قصه‌ها را خودشان به دست مى‌گیرند و جلو می‌برند. در قصه‌ی بعدى تصمیم‌شان این بود که حیوانات در سر مربى زندگى کنند و انصافاً که خوب توصیف می‌کردند. قسمت‌هایى از اعضاى حیوانات را که از لا به لاى موهاى مربى نمایان می‌شد، گویى به راستى می‌دیدند و از هیجان فریادى از شادى فضاى قصه‌مان را ملموس‌تر می‌کرد.

راستى آهنگ هم ساختیم، آن هم قطعه‌اى زیبا توسط دستان کوچک و خلاق بچه‌ها که هر کدام چیزى را یافته بودند که صدایى تولید کند براى این موزیک دست جمعى. یکى دو جنگا را به هم می‌زد، دیگرى با مداد بر کناره‌ی تنبک می‌کشید، برنج در ظرف می‌ریختند و یا با ضربه زدن بر ظروف همراه گروه بودند، حتى صداى بستن و باز کردن زیپ لباس هم جزئى از آهنگ‌مان بود.

این هفته پارک زیاد رفتیم. به پارک لاله هم براى دیدن تئاتر کلوچه‌ی دارچینى رفتیم که نشد ببینیم. اما باز جنگا‌ها و توپ‌هاى کوچک رنگى که این روزها در پارک‌ها همراهان همیشگی‌مان هستند برایمان فضایى پر از شادى و خلاقیت آفریدند. در این هفته‌ها کودکان دیگرى هم گاهى در بازی‌ها همراه‌مان می‌شوند و مثلاً از ریختن ردیف دومینویى که با جنگا ساخته بودیم، همه با هم لذت می‌بریم.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک روز با ماهی سیاه کوچولو، زال و حبه‌ی انگور در باغ نگارستان

روز سه‌شنبه همراه با همه‌ی کودکان طبقه‌ی بالا به باغ نگارستان رفتیم. این روزها در این عمارت تاریخی، موزه‌ی تاریخ و فرهنگ کودکی برپاست. مجموعه‌ای از اسناد، تصاویر، کتاب‌ها، لباس‌ها و اسباب‌بازی‌های کودکان مربوط به دوره‌های مختلف تاریخ ایران در این موزه جمع‌آوری و به نمایش گذاشته شده است.

هفته‌ی گذشته به مناسبت سال‌روز تولد هانس کریستین آندرسن و روز جهانی کتاب کودک، مراسم جشن کتاب و بالماسکه‌ی‌ شخصیت‌های کتاب‌های کودک در این موزه برگزار می شد. کودکان رها هم از چند روز قبل کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را مرور کردند و هر کدام شخصیت مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کردند تا با ساختن ماسک، او را به دوستان خود و بقیه معرفی کنند. بعضی از بچه‌ها ماسک خود را در رها درست کردند و بعضی دیگر هم در خانه.

صبح سه‌شنبه ماسک در دست در هوای بسیار دل‌پذیر بهاری راه افتادیم به سمت میدان بهارستان. همکاران موزه‌‌ی کودکی در باغ نگارستان منتظر ما بودند. اول وارد یکی از حوض‌های بزرگ باغ شدیم که آبی نداشت و در آن جا به داستان‌خوانی کتاب »سفر به سرزمین وحشی‌ها«  نوشته‌ی موریس سنداک گوش دادیم. بعد ماسک‌های شخصیت‌های وحشی داستان را به صورت زدیم و حسابی وحشی‌بازی کردیم. در قسمتی دیگر از باغ »ماهی سیاه کوچولو« منتظر ما بود. همین طور »زال« و »حبه‌ی انگور« و »پینوکیو« کودکان رها هم ماسک‌های خود را برصورت زدند و برای بقیه تعریف کردند که چه شخصیتی هستند و چه داستانی دارند. بچه‌ها در باغ میان‌وعده خوردند و بعد به دیدن موزه‌ی کودکی رفتیم. دو نمایش تعاملی هم در موزه با کمک بچه‌ها اجرا می‌شد: »داستان مرغ سرخ کوچولو« و داستان »خونه‌ی مادربزرگه«. بعد از تمام شدن بازدید از موزه و بازی بالا بلندی دور باغچه‌های باغ و فوت کردن قاصدک‌های بهاری به رها برگشتیم.

منتشرشده در رخدادها | دیدگاه‌تان را بنویسید: