بایگانی دسته: خاطرات

ونگوک

کنش‌های نمادین و نمایشی حنانه زیاد است. امروز در اعتراض به هم‌گروهی شدن من با مهدیه، و بعد از این‌که مطمئن شد من از این وضعیت لذت می‌برم، عکس خودش را از روی تابلو برداشت، پاره کرد، لای پاکت‌نامه‌ای که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , | پاسخ دهید:

مسیح

توی یادداشت‌هایی که هفته‌های اول از او می‌نوشتم، بی‌اعتمادیش نسبت به جهان ِ آدم‌بزرگ‌ها برایم خیلی برجسته بود. حس می‌کردم نمی‌خواهد نزدیک شود، یا نمی‌تواند آ‌ن‌قدر اطمینان کند که خودش را بسپارد. گاهی فکر می‌کردم صدایم را نمی‌شنود. جواب نمی‌داد. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , | پاسخ دهید:

احسان و دل‌تنگی‌های من

تمام ِ شب خوابش را دیدم. صبح، عجیبْ دل‌تنگ بیدار شدم. تصمیم گرفتم از دل‌تنگیم برای بچه‌ها بگویم. هم‌دلی می‌خواستم. احسان کتابی آورده بود که پر از عکس‌های ماشین‌های جورواجور بود. آن‌ها را یکی یکی و با اشتیاق نشانم می‌داد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , | پاسخ دهید: