بایگانی دسته: خاطرات

سفرنامه‌ی تیران

۹۲/۲/۲۷ نوشته‌ی خانواده‌ی ظهوریان ای کاش در خانه‌ی ما هم به جای آیفون تصویری و آهن فرفورژه، درِ چوبی با آن درب‌کوب‌ها بود. ای کاش نان سفره‌ی ما را خاله‌ی مهربان با آن دست‌های قوی و مقاوم، که از حرارت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | پاسخ دهید:

دومینوی لعنتی

دوستش دومینویی را که با زحمت درست کرده بود، به‌هم ریخت. از دستش خیلی عصبانی بود. به کارگاه رفت و شروع کرد به پرت کردن وسیله‌ها. مثل همیشه، که موقع خشم و غم‌شان بی‌دست و پا و مستأصل می‌شوم، مانده بودم که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , | یک پاسخ

ذهن‌های آماده برای موزه‌ی حیات وحش

امروز به موزه‌ی حیات وحش رفتیم. همان‌طور که در جریان هستید قرار بود دیشب با بچه‌ها در مورد موزه و موضوع حیات وحش، جست‌وجو و صحبت کنید. امروز حنانه برگه‌ی پرینت شده‌ای در مورد موزه آورد که در راهِ رفتن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , | پاسخ دهید:

تب و محبت

تب و لرز داشتم و نرفتم رها. بچه‌ها زنگ زدند و یکی یکی خواستند با من حرف بزنند. شیوه‌ی خاص هر‌کدام برای ارتباط با معلم مریض‌شان برایم فوق‌العاده بود. شیوه‌ای هماهنگ با تمام حرکات و رفتارهای پیشین‌شان در ارتباط برقرار کردن. مسیح از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , , , | پاسخ دهید:

نمایشگاه کتاب رهایی‌ها

امروز نمایشگاه کتاب بودیم. بچه‌ها با پول‌هایی که همراه داشتند چیزهایی خریدند که شاید خیلی از آن‌ها مورد پسند شما نباشند. اما در این خرید، نشان دادند که خیلی می‌شود به آن‌ها اعتماد کرد. می‌شود پول دست‌شان داد و اجازه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , , | پاسخ دهید:

حشرات و دانش‌نامه

امروز احسان یک سری حشره‌ی پلاستیکی آورده بود که به‌خاطر ظاهر نزدیک به واقعی‌شان، خیلی مورد توجه بچه‌ها قرار گرفت. چند تا از آن‌ها (شاید به‌دلیل علاقه‌ی احسان به شخصیت «مرد عنکبوتی») عنکبوت‌هایی با ابعاد و رنگ‌های مختلف بودند. بزرگ‌ترین‌شان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , | پاسخ دهید:

خانه‌ای از سنگ و چوب و برگ

امروز توی پارک ارکیده، مهدیه و مسیح و حنانه با هم خاله‌بازی می‌کردند. خواهر و برادر بودند و برای درست کردن خونه‌شون، سنگ و چوب و برگ جمع می‌کردند. از من هم کمک خواستند و با هم شروع به ساختن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , | پاسخ دهید:

امان از ترس

با درخواست‌های پی‌گیرانه‌ی بچه‌ها، برای مدرسه همستر گرفتیم. من از حیوانات جنبنده خیلی می‌ترسم. این ترس کاملاً غیرقابل کنترل و شدید است. در واقع یک‌جور فوبیا یا ترس بیمارگون است. وقتی همستر آمد، فکر کردم بهتر است در این مورد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , | پاسخ دهید:

سافتلن صورتی

هر از چندگاهی بی‌دلیل بغلش می‌کنم، بوش می‌کنم و می‌گویم: چه بوی خوبی می‌دی! می گوید: بوی سافتلن صورتی خاله؟ می‌گویم: آره عزیزم. بوی سافتلن صورتی. می‌گوید: سافتن طلایی هم داریم ها! و بعد کلی در مورد فرق‌های سافتلن صورتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , | پاسخ دهید:

من و BEN 10

دستم را زیر چانه‌ام گذاشته‌ام و دارم قسمت ِ نهم سریال ِ کارتونی ِ BEN 10  را تماشا می‌کنم (نه این‌که همه‌ی قسمت‌های قبلی را دیده باشم ها!) BEN 10 شخصیت ِ فوق‌العاده محبوب ِ مسیح و به تبع او، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , | یک پاسخ