گزارش بازارچه‌ی نوروزی

حال و هوای نوروز رها را هم بی‌نصیب نگذاشت. نوروز از رویدادهایی بود که به خاطر تغییرات محسوس آب و هوا و درگیرشدن معنادار خانواده‌ها و مربی‌ها با خرید گل و گیاه و خانه‌تکانی و … بچّه‌ها را هم مشغول خودش کرده بود. قرار بود برای رها گل و گیاه خریداری شود. به بچّه‌ها هم پیشنهاد داده شد که اگر دوست دارند با مربی‌ها همراه شوند.

از کجا شروع شد؟

نوروز سال گذشته گروهی از بچّه‌ها هنگام خرید از بازارچه‌ی گل، ظرف‌های سفالی هم خریده و رنگ‌شان کرده بودند و در بازارچه‌ی خیریه‌ی محل فروخته بودند. تجربه‌ی سال گذشته امسال نیز همراه‌شان بود و باز هم دل‌شان می‌خواست سفال رنگ کنند و بفروشند. از طرفی در هفته‌های قبل‌تر، بازی شهری راه انداخته بودند و خرید و فروش و پول و حساب و کتاب را در آن بازی وارد کرده بودند و به نظر می‌رسید از این کار لذت بسیاری می‌برند. ضمن این‌که تجربه‌ی خرید و فروش در شهر فرصت مناسبی بود برای ارتباط بیشتر با اعداد و شمارش و سایر فرایندهای مرتبط با پول و حساب و کتاب. در جلسه‌ای که مربیان برگزار کردند به این موضوع پرداختند که می‌توان با برگزاری بازارچه‌ای برای ارایه‌ی سفال‌های رنگ شده‌ی بچّه‌ها، به‌طور هم‌زمان به این موضوعات هم پرداخت. ابعاد مختلف موضوع بررسی شد. برای برگزاری بازارچه باید خرید می‌کردند، سفال‌ها را رنگ‌آمیزی می‌کردند، چیدمان بازارچه و دعوت از میهمان‌ها و طراحی پوستر و… را انجام می‌دادند و در هرکدام از این مراحل با هم کلی گفت‌وگو و تبادل نظر می‌کردند، به هم گوش می‌دادند، کار گروهی را تمرین می‌کردند و… . به‌نظر می‌رسید بازارچه فرصت مناسبی است تا در عین این‌که لذت حاصل از تولید و به ثمررساندن دست‌سازه‌های خود و تبدیل آن‌ها به پول را تجربه می‌کنند، بسیاری از مهارت‌های لازم در ساختن و خرید و فروش و ارتباط با یک‌دیگر و با بزرگ‌ترها را نیز تمرین کنند. موضوع با بچّه‌ها در میان گذاشته شد و مورد استقبال آن‌ها قرار گرفت و به این ترتیب پروژه‌ی بازارچه آغاز شد.

خرید و رنگ‌کردن سفال‌ها

هفته‌ی اول اسفند، با هدف مشاهده و خرید گل‌ها و گیاهان زینتی برای هر سه گروه، یک بازدید از بازار گل تهران (اتوبان شهید محلاتی) برنامه‌ریزی شد. علاوه بر خرید گل و گیاه، بچّه‌ها به همراه گلدان‌ها، کوزه‌ها و کاسه‌های سفالی به رها آمدند. سفال‌ها بی‌رنگ و بی‌لعاب بودند و در روزهای بعد، بچّه‌ها با اشتیاق سراغ رنگ و گواش می‌آمدند و با قلم مو و انگشت سفال‌ها را رنگ می‌کردند. طرح های بچّه‌ها از آن‌چه همیشه و هرجا دیده‌ایم متفاوت بود؛ بی‌نهایت خلاقانه و زیبا. دکمه، نخ، کاموا، پولک و چسب هم به وسایل اضافه شدند و کلاژهای رنگارنگ…

بعد از این‌که رنگ‌ها خشک شدند، روز بعد، همه‌ی سفال‌ها را روغن جلا زدیم تا رنگ‌ها ثابت شوند و ظاهر براق‌تری پیدا کنند.

گلدان‌ها و کوزه‌های سفالی آماده‌ی فروش در بازارچه بودند و در کاسه‌های سفالی دانه‌های تازه جوانه‌زده را ریختیم تا رشد کنند و قد بکشند. سبزه‌های عید امسال خانواده‌ها را، بچّه‌ها قرار بود سبز کنند.

ساخت کارت‌پستال

عید و عیدی کم کم داشت در ذهن بچّه‌ها پررنگ می‌شد.

  • تا حالا عیدی گرفتیم؟
  • کیا عیدی می‌دن؟
  • بچّه‌ها هم می‌تونن عیدی بدن؟
  • ما به کیا می‌خایم عیدی بدیم؟
  • دوست داریم این عیدی چی باشه؟ چه شکلی باشه؟

کارت‌پستال یکی از پرطرفدارترین عیدی‌ها بود. بسیاری از بچّه‌ها دل‌شان می‌خواست عید امسال به پدر و مادر و دوستان، کارت‌پستال دست‌سازشان را عیدی بدهند. کارت‌پستال‌های چارگوش، کارت‌پستال‌های بدون تا، کارت‌پستال‌هایی با گل‌ها، ابرها و چمن‌های کاموایی، کارت‌پستال‌های دکمه‌دار، مهره و سنگ و شیشه، کارت‌پستال‌های نقاشی شده، کلاژهای پارچه‌ای… بچّه‌ها ساعت‌ها دور میز کارگاه لابه‌لای ابزارهای رنگارنگی که روی میز پخش شده بودند، در حال و هوای عید و عیدی چرخ می‌زدند، خیال می‌پروراندند، ایده‌پردازی می‌کردند، دست به ابزار می‌بردند و می‌ساختند، کارهایشان را به هم‌دیگر نشان می‌دادند، طرح‌ها را توضیح می‌دادند، داستان‌های هم‌دیگر را می‌شنیدند و گاهی با دست‌کاری ظریف‌ترین جزء یک کارت‌پستال کوچک، عجب جلوه‌ی بی‌نظیری به این اثرهای هنری می‌بخشیدند!

کاشت سبزه، نگه‌داری و تزئین سبزه‌ها

اول از همه، برای کاشتن سبزه‌ها از فاطمه خانم (مسئول آشپزخانه‌ی رها) مشورت گرفتیم. از او خواستیم انواع دانه‌ها مثل گندم، ماش، عدس و… را خریداری کند. با بچّه‌ها در رها پی‌گیر بودیم تا دانه‌ها برسند. یک روز در آشپزخانه با بچّه‌ها نشستیم و دانه‌ها را دیدیم، بو کردیم، لمس کردیم، و همگی با هم آن‌ها را در ظرف‌های مختلف خیس کردیم و دعا‌ها و آرزوهایمان را گفتیم.

هر روز با بچّه‌ها می‌آمدیم و تغییرات آن‌ها را می‌دیدیم. دانه‌ها کم کم باد کردند. به نظر بچّه‌ها جایشان داشت تنگ می‌شد. ظرف‌های دیگری هم لازم شد تا کمی آن‌ها را جابه جا کنیم. دانه‌ها نیش زدند و جوانه‌ی کوچک سفیدی بیرون زد. با چند نفر از بچّه‌ها هر روز مراحل رشد آن‌ها را مشاهده می‌کردیم و به بقیه هم نشان می‌‌دادیم. فاطمه خانم و بچّه‌ها یک روز جوانه‌ها را در جای گرم و مرطوب نگه داشتند تا آماده‌ی ریختن در ظرف‌ها باشند. تا این‌که بالاخره زمان خارج کردن آن‌ها از آب رسید. ظرف‌هایی که از قبل برای این منظور آماده کرده بودند آوردیم. بعد از برگشتن از تعطیلات آخر هفته همه‌ی بچّه‌ها را جمع کردیم. همگی با هم آرزوها و دعایمان را در سال جدید برای خودمان، خانواده‌مان، دوستانمان، و رها گفتیم و بعد جوانه‌ها را در ظرف مخصوص سبزه ریختیم و دعا کردیم (ظرف های مخصوص سبزه، همان کاسه‌های سفال بودند که از بازار گل به همراه بچّه‌ها خریداری شده بودند و بچّه‌ها با ذوق و شوق، چند روزی سرگرم رنگ‌آمیزی آن‌ها بودند).

هر روز به سبزه‌ها سر می‌زدیم؛ آب‌شان را عوض می‌کردیم، صبح‌ها کنار پنجره، رو به آفتاب قرارشان می‌دادیم و مراقب بودیم در سرمای آخر اسفند نمانند. در طول این ۳ هفته و چند روز مراحل رشد آن‌ها را با هم می‌دیدیم و بررسی می‌کردیم.

روز قبل از بازارچه، سبزه‌ها دیگر حسابی قد کشیده بودند. همراه بچّه‌ها ساقه‌ها را با قیچی کمی کوتاه کردیم تا هم‌اندازه و زیباتر بشوند. بچّه‌ها دور سبزه‌ها روبان می‌پیچیدند. نیوشا هم روبان و کاموا را کوتاه کوتاه می‌برید و از بالا لابه‌لای ساقه‌ها می‌ریخت.

طراحی پوستر

می‌خواستیم برای روز بازارچه آگهی بدهیم و عده‌ای را دعوت کنیم. با بچّه‌های گروه ۳ گفت‌وگوهایی کردیم راجع به پوستری که با هم طراحی‌اش کنیم. یک روز عرفان تهرانی گفت با مامان‌اش پوستر بازارچه را طراحی کرده و روی فلش ریخته. خواست چاپ‌اش کند. پوستر را چاپ کردیم و روی در و دیوار نصب کرد. اما قرارمان برای پوستر این بود که با هم طراحی‌اش کنیم. هم لازم بود این قرار را به او یادآوری می‌کردیم و هم باید حواس‌مان به شور و شوق‌اش می‌بود. برای‌اش توضیح دادم که در طراحی پوسترش همه‌ی بچّه‌ها نقش نداشته‌اند. بنابراین پوسترش می‌تواند یک نمونه باشد که از آن برای طراحی کمک بگیریم. از طرفی فکر کردم شاید بتوانیم از مامان عرفان برای طراحی پوستر کمک بگیریم تا این‌جوری عرفان هم به‌خاطر زحمتی که برای طراحی کشیده بود بابت حضور مامان‌اش و این‌که زحمت‌اش به هدر نرفته، حس خوبی داشته باشد. با مامان‌اش صحبت کردم و روزی را هماهنگ کردیم تا به رها بیایند. به بچّه‌ها هم اعلام کردم که اگر طرحی پیشنهاد دارند تا روزی که مامان عرفان می‌آیند آماده کنند و بیاورند. امیرمهدی و علی طرح‌هایی را آماده کردند.

چند روز بعد، مامان عرفان با لپ تاپ ‌شان آمدند. با بچّه‌ها نشستیم و بقیه‌ی طرح‌ها را هم به مامان عرفان نشان دادیم. چند تا عکس هم از وسایلی که برای بازارچه آماده کرده بودیم گرفتم و به ایشان دادم تا با مجموعه‌ی آن‌ها طرحی را برای پوستر آماده کنند. ایشان هم چند تا طرح آماده کردند و به ما نشان دادند. احسان احمدی و امیرمهدی علاقه‌ی بیشتری به این کار نشان می‌‌دادند. در مورد چیدمان عکس‌‌ها و کادربندی‌شان نظراتی دادند که مامان عرفان آن‌ها را پیاده کردند و دو طرح را به‌عنوان طرح‌های نهایی پیشنهاد دادند. هر دو را چاپ کردیم و قرار شد با نظر بچّه‌ها یکی را انتخاب کنیم. نظرات متفاوت بود و درنهایت هر دو را انتخاب کردند.

پوسترها در دو سری به تعداد بچّه‌ها چاپ شدند و هرکدام طرح مورد پسندشان را برداشتند و برای دعوت از خانواده‌های‌شان به خانه بردند.

چیدمان بازارچه و تزئین غرفه‌ها

برای چیدن غرفه‌ها، از روز قبل شروع کردیم. به جای کانترِ غرفه‌ها، از قفسه‌های کوتاه دو طبقه‌ای استفاده کردیم. هر غرفه یکی از این قفسه‌ها داشت که اسکناس‌ها و اجناس‌شان را بچّه‌ها می‌توانستند در طبقه‌ها رو به خودشان قرار بدهند. تقریبا همه‌ی گروه مقدار فضای یکسانی برای غرفه‌شان در اختیار داشتند.

تزئین غرفه‌ها احتمالا می‌توانست بخش جذابی برای بچّه‌ها باشد. به ذهنم رسید یکی- دو روز با کاغذرنگی و این خرت و پرت‌ها (که از تولد ۹ سالگی‌ام نگه داشته بودم!) وارد جمع بچّه‌ها بشوم. شکل‌های عجیب غریب آن‌ها توجه بچّه‌ها را جلب کرد. در بین آن‌ها یک انار بود. از تکه کاغذهای به هم چسبیده یک کره درست کرده بود. متین دلش می‌خواست یکی از این انارها را بسازد. ایده‌پردازی کرد، اما زیاد پی‌گیر ساخت نشد.

روز قبل از افتتاحیه، به همراه بچّه‌ها جای هر غرفه را مشخص کردیم و بچّه‌ها اسامی اعضای گروهشان را روی کاغذ نوشتند و جلوی کانتر غرفه چسباندند. بحث به زیباسازی و تزیین غرفه‌ها که رسید، چند نفری از بچّه‌ها سراغ رنگ و کاغذ رفتند و شکل‌های تزیینی برای غرفه زیر و بالای غرفه‌شان کشیدند؛ دور بُری و قیچی و چسب‌کاری و چسب‌کاری… سقف و دیوار و پنجره… جالب است که بعضی از گروه‌ها، حتی طبقه‌های آن قفسه‌هایی که (به جای کانتر غرفه) رو به خودشان و پشت به بازدید کننده‌ها بود را هم تزیین می‌کردند. گل و برگ و نوارهای فرفری، و البته جناب بن تن!

گروه‌بندی بچّه‌ها در غرفه‌ها و مشارکت در گروه

قرار بود بچّه‌ها برای روز بازراچه گروه‌بندی شوند. گروه‌های ۳ نفره. صحبت‌هایی کرده بودیم راجع به این که بچّه‌ها از گروه‌های مختلف با هم هم‌گروه شوند تا تعاملات‌شان محدود به هم سن و سالان‌شان نباشد. پیشنهاد دادم که برای انتخاب اعضا قرعه کشی کنیم. دلایلی هم که برای این کار عنوان کردم این بود که به خاطر فضای متفاوت رها و تعداد کم بچّه‌ها، تعاملات‌شان بسیار انتخابی و محدود است و روابط ناخواسته و تصادفی که انتخاب ما تاثیر کمی ‌در شروع آن‌ها دارد کم و ناچیز است. هم‌گروهی شدن تصادفی با ۲ نفر دیگر این فرصت را برای بچّه‌ها فراهم می‌کرد تا در فضایی شبیه‌تر به موقعیت‌های واقعی و روزمره، تعاملات خود را شکل بدهند.

برای این کار صبح روز یک شنبه، ۲۱ اسفند با بچّه‌ها دور هم نشستیم و اسامی ‌همه را به تفکیک سه گروه روی برگه‌هایی نوشتیم و در ۳ ظرف جداگانه قرار دادیم. ۳ گروه را تفکیک کردیم تا در هر گروه مسئول غرفه، یک نفر از اعضای گروه‌های سه گانه حضور داشته باشند.

بعد از آماده شدن اسامی، بچّه‌های گروه ۱ را که کوچک تر از ۲ گروه دیگر هستند صدا می‌زدیم تا یکی یکی بیایند و از هر ظرف یک برگه بردارند. بعد از انتخاب هر سه برگه مربی اسامی ‌را بلند می‌خواند.

بعضی از بچّه‌ها در مقابل این روش کمی ‌مقاومت از خود نشان دادند ولی خیلی زود همراه شدند. می‌خواستند مثل همیشه هم‌گروهی‌هایشان را خودشان انتخاب کنند و از قبل هم انتخاب‌های مشخصی داشتند. مثلا در گروه ۳ متین و علی و احسان اصرار داشتند با هم باشند یا مسیح تاکید داشت که نمی‌خواهد با دخترها هم‌گروه شود. اما در نهایت پذیرفتند و قرعه‌کشی انجام شد. واکنش‌های‌شان وقتی اسم هم‌گروهی‌هایشان را می‌شنیدند جالب بود. واکنش‌ها از ذوق کردن بود تا بی‌تفاوتی و سکوت. اما در مجموع همه‌ی گروه‌ها رضایت نسبی داشتند. از میان بچّه‌ها ناراضی‌ترین فرد علی بود که با مهدیار و نیما هم‌گروه شده بود و به وضوح از این که در جمع دوستان و هواداران همیشگی‌اش نبود ابراز نارضایتی می‌کرد. به خصوص این که مهدیار هم مدتی بود توجهات سابق و معمول را به علی نشان نمی‌داد و برعکس بقیه‌ی بچّه‌ها که می‌خواستند با علی هم‌گروه باشند، نسبت به این قضیه بی‌تفاوت و حتا گاهی ناراضی بود. نیما هم به خاطر تنش‌هایی که گاهی میان بچّه‌ها ایجاد می‌کرد هم‌گروهی مناسبی از نظر علی نبود. دست‌کم فضای محبوبیت او را نه‌تنها تقویت نمی‌کرد، که ممکن بود تضعیف هم بکند. اما علی نسبت به این ماجرا واکنش مستقیم و آشکاری نشان نداد. مثلا نگفت: نمی‌خواهم با این دو نفر هم‌گروه باشم. با وجود این‌که از قبل بارها گفته بود که برای روز بازارچه خانواده‌اش، حتا مادربزرگ و خاله‌اش را دعوت کرده، آن روز گفت که شاید فردا نتواند برای بازارچه بیاید.

مسیح هم که خیلی نگران هم‌گروه شدن با دخترها بود با بیتا و امیرحسین هم‌گروه شد. کمی ‌در مورد حس‌اش حرف زدیم. می‌گفت: «هیچ کدوم از قهرمانای مورد علاقه‌ام تو کارتونا و بازیای کامپیوتری زن و دختر نیستن. به همین خاطرم از زنا و دخترا خوش‌ام نمیاد.» پرسیدم: «غیر از کارتون و بازی، دخترای فامیل یا مامان و خاله‌ها و عمه‌هات رو چطور؟» گفت: «اونا رو دوست دارم.» پرسیدم: «دوستات تو رها رو چطور؟» گفت: «اونا رو هم دوست دارم.» گفتم: «شاید تو همیشه قهرمانایی رو دوست داشتی که ویژگیای پسرونه داشتن. اگه یکی دوست داشته باشه قهرمان‌اش ویژگیای دخترونه داشته باشه ممکن اه از قهرمانای دختر خوش‌اش بیاد.» به روشنی از این چالش استقبال می‌کرد و میل داشت گفت‌وگو را ادامه دهیم. فکر می‌کرد و جواب می‌داد. دست آخر هم گفت: «وقتی توی رها می‌گم از دخترا خوش‌ام نمیاد بیشتر شوخی و بازی می‌کنم. واقعا که این‌جوری نیست.» گفتم: «ولی دوستات ممکن اه حرفاتو باور کنن!» مطمئن نبودم فردا بیاید و کنار بیتا به کار فروش بایستد.

روز بازارچه علی آمد ولی از همان اول اعلام کرد که نمی‌خواهد در غرفه بایستد و ترجیح می‌دهد خریدار باشد. با این کار در واقع از هم‌گروه شدن با مهدیار و نیما انصراف داد. مسیح ولی تا آخر روز با رضایت کنار بیتا و امیرحسین غرفه‌داری کرد.

قیمت‌گذاری اجناس

قرار بود برای بازارچه‌، دست‌ساز‌های بچّه‌ها قیمت‌گذاری شوند. جلسه‌ای با بچّه‌های گروه ۳ برگزار شد. موضوع جلسه (قیمت‌گذاری) بیان شد و با این پرسش شروع کردیم که: «چطوری باید دست‌سازهامون رو قیمت‌گذاری کنیم؟»

- من می‌خوام گلدونم رو بیست هزار تومن بفروشم.

- من می‌خوام یک میلیون و پونصد و هفتصد و … بفروشم.

- به نظر من نباید خیلی گرون بفروشیم.

بچّه‌ها با بالا بردن دست نوبت می‌گرفتند و یکی یکی نظرات‌شون رو می‌گفتند.

- من می‌خوام به مامانم بفروشم.

- می‌شه آدم دو تا غرفه داشته باشه، تو یکی‌ش ارزون‌تر بده و تو یکی‌ش گرون‌تر؟

- می‌شه قیمت یه چیزی رو مثلاً بگیم هفتصد، بعد تخفیف بدیم و بفروشیم پونصد؟

- می‌شه غرفه‌هامون رو تزئین کنیم؟

بعد ای

این نوشته در پروژه‌های گروهی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.