بایگانی ماهیانه: اردیبهشت ۱۳۹۰

ذهن‌های آماده برای موزه‌ی حیات وحش

امروز به موزه‌ی حیات وحش رفتیم. همان‌طور که در جریان هستید قرار بود دیشب با بچه‌ها در مورد موزه و موضوع حیات وحش، جست‌وجو و صحبت کنید. امروز حنانه برگه‌ی پرینت شده‌ای در مورد موزه آورد که در راهِ رفتن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

تب و محبت

تب و لرز داشتم و نرفتم رها. بچه‌ها زنگ زدند و یکی یکی خواستند با من حرف بزنند. شیوه‌ی خاص هر‌کدام برای ارتباط با معلم مریض‌شان برایم فوق‌العاده بود. شیوه‌ای هماهنگ با تمام حرکات و رفتارهای پیشین‌شان در ارتباط برقرار کردن. مسیح از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

نمایشگاه کتاب رهایی‌ها

امروز نمایشگاه کتاب بودیم. بچه‌ها با پول‌هایی که همراه داشتند چیزهایی خریدند که شاید خیلی از آن‌ها مورد پسند شما نباشند. اما در این خرید، نشان دادند که خیلی می‌شود به آن‌ها اعتماد کرد. می‌شود پول دست‌شان داد و اجازه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

حشرات و دانش‌نامه

امروز احسان یک سری حشره‌ی پلاستیکی آورده بود که به‌خاطر ظاهر نزدیک به واقعی‌شان، خیلی مورد توجه بچه‌ها قرار گرفت. چند تا از آن‌ها (شاید به‌دلیل علاقه‌ی احسان به شخصیت «مرد عنکبوتی») عنکبوت‌هایی با ابعاد و رنگ‌های مختلف بودند. بزرگ‌ترین‌شان … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

خانه‌ای از سنگ و چوب و برگ

امروز توی پارک ارکیده، مهدیه و مسیح و حنانه با هم خاله‌بازی می‌کردند. خواهر و برادر بودند و برای درست کردن خونه‌شون، سنگ و چوب و برگ جمع می‌کردند. از من هم کمک خواستند و با هم شروع به ساختن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

امان از ترس

با درخواست‌های پی‌گیرانه‌ی بچه‌ها، برای مدرسه همستر گرفتیم. من از حیوانات جنبنده خیلی می‌ترسم. این ترس کاملاً غیرقابل کنترل و شدید است. در واقع یک‌جور فوبیا یا ترس بیمارگون است. وقتی همستر آمد، فکر کردم بهتر است در این مورد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطرات | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید: