بایگانی ماهیانه: اکتبر 2010

احسان و دل‌تنگی‌های من

تمام ِ شب خوابش را دیدم. صبح، عجیبْ دل‌تنگ بیدار شدم. تصمیم گرفتم از دل‌تنگیم برای بچه‌ها بگویم. هم‌دلی می‌خواستم. احسان کتابی آورده بود که پر از عکس‌های ماشین‌های جورواجور بود. آن‌ها را یکی یکی و با اشتیاق نشانم می‌داد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات | برچسب‌شده , , , | پاسخ دهید: