کادوی تولد

 

امروز تولد احسان فاتحی بود.

موقع برنامه‌ریزی روزانه، بچه‌ها دور خاله نامیه جمع بودند که من رفتم پیش‌شون و طوری که بچه‌ها هم بشنوند گفتم خاله من امروز می‌خوام یه کاری کنم که کمک می‌خوام. خاله پرسید چه کاری و توضیح دادم که قصد دارم با چوب یه سری حروف الفبا رو درست کنم؛ نیاز دارم که یکی از بچه‌ها این حروف رو تایپ کنه و پرینتش رو بگیره که بعد با هم بقیه کار رو انجام بدیم. بعد هم رفتم کارگاه.

سر و کله‌ش که پیدا شد خیلی خوشحال شدم. راستش خواندن و نوشتن امیر مهدی مسأله‌ای بود برای خودش که البته این اواخر خیلی انگیزه‌ش بیشتر شده. امیر مهدی داوطلب شده بود برای این کار که فکر کنم علاقه‌ش به تکنولوژی، توی این انتخاب بی تأثیر نبوده. کار رو شروع کردیم و با کمی راهنمایی حروف رو تایپ کرد. اندازه‌ش رو میزون کردیم و پرینت گرفت و آورد. چند تا حرف رو با اره مویی بریده بودیم‌ که یادم افتاد تو تولد پرهام بچه‌ها خیلی درگیر هدیه درست کردن نشدند (تو رها رسمه که روز تولد بچه‌ها دوست‌هاشون به جای کادو یه چیزی براش درست می‌کنند) و این پیشنهاد رو مطرح کردم که می‌خوای یه کاری کنیم که هم فعالیت‌مون رو انجام بدیم و هم برای احسان یه هدیه درست کنیم؟ گفت آره. گفتم می‌خوای با همین حروف یه چیزی براش بنویسیم؟ گفت آره. بعد قرار شد بنویسیم احسان جان تولدت مبارک.

رفتیم پای لپ‌تاپ و نوشت احسان جان تولدت مبارک. هر جا گیر می‌کرد من به آهستگی می‌خوندم و اون سعی می‌کرد حروف رو تشخیص بده و بعد همون رو تایپ می‌کرد. پیدا کردن حروف براش سخت نبود. تقریباً همه رو می‌شناخت و فقط به جای ج، ح رو تایپ کرد که گفتم این ح اه و اصلاحش کرد. بعد هم پرینت گرفت و متن رو بریدیم و رو چوب چسبوندیم و من بریدم (البته بعضی جاها کمک کرد ولی فکر کنم کار با اره مویی هنوز زوده براشون و کم‌کم باید درگیر بشن) بعد حروف بریده‌شده رو سمباده زد و بعد هم با هم اون‌ها رو روی یه چوب چسبوندیم و یه تابلوی خوشگل درست شد. البته به خاطر فرصت کم خیلی جاها رو من با سرعت می‌بریدم و … .

 

خُب واضحه که ورود امیرمهدی تو این پروژه بهترین فرصت بود که من به انگیزه‌ی خواندن فکر کنم و حدس می‌زنم یه خروجی مثل اون تابلو به اندازه‌ی زیادی انگیزه‌ش رو تقویت کرد. شوق رو می‌شد تو چشماش دید.

ولی فکر کنم تو کار با بچه‌ها زیاد روی یک هدف خاص تمرکز می‌کنم. مثلاً می‌شد بیشتر تو اره کردن درگیرش کنم. می‌شد درباره‌ی احسان یه کم بیشتر حرف بزنیم. می‌شد تو انتخاب جمله‌ی مورد نظر وقت بیشتری بذارم. می‌شد اون‌جا که رفتیم پای کامپیوتر با آرامش بیشتر فرصت به‌ش بدم تا پرینت و … رو آزمایش کنه. می‌شد بیشتر درباره‌ی فونت و اندازه و … حرف بزنیم. یه اتفاق جالب این بود که یه بار یکی از حروف شکست و امیرمهدی رفت و دوباره پرینت گرفت ولی با فونت دیگری پرینت گرفته شده بود و بهترین فرصت بود که راجع به رسم‌الخط و هزارتا کوفت دیگه صحبت کنیم که الآن حسرتش رو می‌خورم. کلاً باید سرعتم رو کم کنم و اتفاقات خودبه‌خودی رو ببینم، درک کنم و همراه‌شون شم. همیشه هم یه دلیلی وجود داره برای اینکه کارها عجله‌ای شه!

 

پی نوشت: نورا اومد تو کارگاه و مشغول شد. یکی از بچه‌ها می‌خواست یه چیز استوانه‌ای ببره گفتم این چه شکلیه؟ گفت دایره. از نورا پرسیدم. گفت استوانه!

امروز تولد احسان فاتحی بود.

موقع برنامه‌ریزی روزانه، بچه‌ها دور خاله نامیه جمع بودند که من رفتم پیش‌شون و طوری که بچه‌ها هم بشنوند گفتم خاله من امروز می‌خوام یه کاری کنم که کمک می‌خوام. خاله پرسید چه کاری و توضیح دادم که قصد دارم با چوب یه سری حروف الفبا رو درست کنم؛ نیاز دارم که یکی از بچه‌ها این حروف رو تایپ کنه و پرینتش رو بگیره که بعد با هم بقیه کار رو انجام بدیم. بعد هم رفتم کارگاه.

سر و کله‌ش که پیدا شد خیلی خوشحال شدم. راستش خواندن و نوشتن امیر مهدی مسأله‌ای بود برای خودش که البته این اواخر خیلی انگیزه‌ش بیشتر شده. امیر مهدی داوطلب شده بود برای این کار که فکر کنم علاقه‌ش به تکنولوژی، توی این انتخاب بی تأثیر نبوده. کار رو شروع کردیم و با کمی راهنمایی حروف رو تایپ کرد. اندازه‌ش رو میزون کردیم و پرینت گرفت و آورد. چند تا حرف رو با اره مویی بریده بودیم‌ که یادم افتاد تو تولد پرهام بچه‌ها خیلی درگیر هدیه درست کردن نشدند (تو رها رسمه که روز تولد بچه‌ها دوست‌هاشون به جای کادو یه چیزی براش درست می‌کنند) و این پیشنهاد رو مطرح کردم که می‌خوای یه کاری کنیم که هم فعالیت‌مون رو انجام بدیم و هم برای احسان یه هدیه درست کنیم؟ گفت آره. گفتم می‌خوای با همین حروف یه چیزی براش بنویسیم؟ گفت آره. بعد قرار شد بنویسیم احسان جان تولدت مبارک.

رفتیم پای لپ‌تاپ و نوشت احسان جان تولدت مبارک. هر جا گیر می‌کرد من به آهستگی می‌خوندم و اون سعی می‌کرد حروف رو تشخیص بده و بعد همون رو تایپ می‌کرد. پیدا کردن حروف براش سخت نبود. تقریباً همه رو می‌شناخت و فقط به جای ج، ح رو تایپ کرد که گفتم این ح اه و اصلاحش کرد. بعد هم پرینت گرفت و متن رو بریدیم و رو چوب چسبوندیم و من بریدم (البته بعضی جاها کمک کرد ولی فکر کنم کار با اره مویی هنوز زوده براشون و کم‌کم باید درگیر بشن) بعد حروف بریده‌شده رو سمباده زد و بعد هم با هم اون‌ها رو روی یه چوب چسبوندیم و یه تابلوی خوشگل درست شد. البته به خاطر فرصت کم خیلی جاها رو من با سرعت می‌بریدم و … .

 

خُب واضحه که ورود امیرمهدی تو این پروژه بهترین فرصت بود که من به انگیزه‌ی خواندن فکر کنم و حدس می‌زنم یه خروجی مثل اون تابلو به اندازه‌ی زیادی انگیزه‌ش رو تقویت کرد. شوق رو می‌شد تو چشماش دید.

ولی فکر کنم تو کار با بچه‌ها زیاد روی یک هدف خاص تمرکز می‌کنم. مثلاً می‌شد بیشتر تو اره کردن درگیرش کنم. می‌شد درباره‌ی احسان یه کم بیشتر حرف بزنیم. می‌شد تو انتخاب جمله‌ی مورد نظر وقت بیشتری بذارم. می‌شد اون‌جا که رفتیم پای کامپیوتر با آرامش بیشتر فرصت به‌ش بدم تا پرینت و … رو آزمایش کنه. می‌شد بیشتر درباره‌ی فونت و اندازه و … حرف بزنیم. یه اتفاق جالب این بود که یه بار یکی از حروف شکست و امیرمهدی رفت و دوباره پرینت گرفت ولی با فونت دیگری پرینت گرفته شده بود و بهترین فرصت بود که راجع به رسم‌الخط و هزارتا کوفت دیگه صحبت کنیم که الآن حسرتش رو می‌خورم. کلاً باید سرعتم رو کم کنم و اتفاقات خودبه‌خودی رو ببینم، درک کنم و همراه‌شون شم. همیشه هم یه دلیلی وجود داره برای اینکه کارها عجله‌ای شه!

 

پی نوشت: نورا اومد تو کارگاه و مشغول شد. یکی از بچه‌ها می‌خواست یه چیز استوانه‌ای ببره گفتم این چه شکلیه؟ گفت دایره. از نورا پرسیدم. گفت استوانه!

امروز تولد احسان فاتحی بود.

موقع برنامه‌ریزی روزانه، بچه‌ها دور خاله نامیه جمع بودند که من رفتم پیش‌شون و طوری که بچه‌ها هم بشنوند گفتم خاله من امروز می‌خوام یه کاری کنم که کمک می‌خوام. خاله پرسید چه کاری و توضیح دادم که قصد دارم با چوب یه سری حروف الفبا رو درست کنم؛ نیاز دارم که یکی از بچه‌ها این حروف رو تایپ کنه و پرینتش رو بگیره که بعد با هم بقیه کار رو انجام بدیم. بعد هم رفتم کارگاه.

سر و کله‌ش که پیدا شد خیلی خوشحال شدم. راستش خواندن و نوشتن امیر مهدی مسأله‌ای بود برای خودش که البته این اواخر خیلی انگیزه‌ش بیشتر شده. امیر مهدی داوطلب شده بود برای این کار که فکر کنم علاقه‌ش به تکنولوژی، توی این انتخاب بی تأثیر نبوده. کار رو شروع کردیم و با کمی راهنمایی حروف رو تایپ کرد. اندازه‌ش رو میزون کردیم و پرینت گرفت و آورد. چند تا حرف رو با اره مویی بریده بودیم‌ که یادم افتاد تو تولد پرهام بچه‌ها خیلی درگیر هدیه درست کردن نشدند (تو رها رسمه که روز تولد بچه‌ها دوست‌هاشون به جای کادو یه چیزی براش درست می‌کنند) و این پیشنهاد رو مطرح کردم که می‌خوای یه کاری کنیم که هم فعالیت‌مون رو انجام بدیم و هم برای احسان یه هدیه درست کنیم؟ گفت آره. گفتم می‌خوای با همین حروف یه چیزی براش بنویسیم؟ گفت آره. بعد قرار شد بنویسیم احسان جان تولدت مبارک.

رفتیم پای لپ‌تاپ و نوشت احسان جان تولدت مبارک. هر جا گیر می‌کرد من به آهستگی می‌خوندم و اون سعی می‌کرد حروف رو تشخیص بده و بعد همون رو تایپ می‌کرد. پیدا کردن حروف براش سخت نبود. تقریباً همه رو می‌شناخت و فقط به جای ج، ح رو تایپ کرد که گفتم این ح اه و اصلاحش کرد. بعد هم پرینت گرفت و متن رو بریدیم و رو چوب چسبوندیم و من بریدم (البته بعضی جاها کمک کرد ولی فکر کنم کار با اره مویی هنوز زوده براشون و کم‌کم باید درگیر بشن) بعد حروف بریده‌شده رو سمباده زد و بعد هم با هم اون‌ها رو روی یه چوب چسبوندیم و یه تابلوی خوشگل درست شد. البته به خاطر فرصت کم خیلی جاها رو من با سرعت می‌بریدم و … .

 

خُب واضحه که ورود امیرمهدی تو این پروژه بهترین فرصت بود که من به انگیزه‌ی خواندن فکر کنم و حدس می‌زنم یه خروجی مثل اون تابلو به اندازه‌ی زیادی انگیزه‌ش رو تقویت کرد. شوق رو می‌شد تو چشماش دید.

ولی فکر کنم تو کار با بچه‌ها زیاد روی یک هدف خاص تمرکز می‌کنم. مثلاً می‌شد بیشتر تو اره کردن درگیرش کنم. می‌شد درباره‌ی احسان یه کم بیشتر حرف بزنیم. می‌شد تو انتخاب جمله‌ی مورد نظر وقت بیشتری بذارم. می‌شد اون‌جا که رفتیم پای کامپیوتر با آرامش بیشتر فرصت به‌ش بدم تا پرینت و … رو آزمایش کنه. می‌شد بیشتر درباره‌ی فونت و اندازه و … حرف بزنیم. یه اتفاق جالب این بود که یه بار یکی از حروف شکست و امیرمهدی رفت و دوباره پرینت گرفت ولی با فونت دیگری پرینت گرفته شده بود و بهترین فرصت بود که راجع به رسم‌الخط و هزارتا کوفت دیگه صحبت کنیم که الآن حسرتش رو می‌خورم. کلاً باید سرعتم رو کم کنم و اتفاقات خودبه‌خودی رو ببینم، درک کنم و همراه‌شون شم. همیشه هم یه دلیلی وجود داره برای اینکه کارها عجله‌ای شه!

 

پی نوشت: نورا اومد تو کارگاه و مشغول شد. یکی از بچه‌ها می‌خواست یه چیز استوانه‌ای ببره گفتم این چه شکلیه؟ گفت دایره. از نورا پرسیدم. گفت استوانه!

امروز تولد احسان فاتحی بود.

موقع برنامه‌ریزی روزانه، بچه‌ها دور خاله نامیه جمع بودند که من رفتم پیش‌شون و طوری که بچه‌ها هم بشنوند گفتم خاله من امروز می‌خوام یه کاری کنم که کمک می‌خوام. خاله پرسید چه کاری و توضیح دادم که قصد دارم با چوب یه سری حروف الفبا رو درست کنم؛ نیاز دارم که یکی از بچه‌ها این حروف رو تایپ کنه و پرینتش رو بگیره که بعد با هم بقیه کار رو انجام بدیم. بعد هم رفتم کارگاه.

سر و کله‌ش که پیدا شد خیلی خوشحال شدم. راستش خواندن و نوشتن امیر مهدی مسأله‌ای بود برای خودش که البته این اواخر خیلی انگیزه‌ش بیشتر شده. امیر مهدی داوطلب شده بود برای این کار که فکر کنم علاقه‌ش به تکنولوژی، توی این انتخاب بی تأثیر نبوده. کار رو شروع کردیم و با کمی راهنمایی حروف رو تایپ کرد. اندازه‌ش رو میزون کردیم و پرینت گرفت و آورد. چند تا حرف رو با اره مویی بریده بودیم‌ که یادم افتاد تو تولد پرهام بچه‌ها خیلی درگیر هدیه درست کردن نشدند (تو رها رسمه که روز تولد بچه‌ها دوست‌هاشون به جای کادو یه چیزی براش درست می‌کنند) و این پیشنهاد رو مطرح کردم که می‌خوای یه کاری کنیم که هم فعالیت‌مون رو انجام بدیم و هم برای احسان یه هدیه درست کنیم؟ گفت آره. گفتم می‌خوای با همین حروف یه چیزی براش بنویسیم؟ گفت آره. بعد قرار شد بنویسیم احسان جان تولدت مبارک.

رفتیم پای لپ‌تاپ و نوشت احسان جان تولدت مبارک. هر جا گیر می‌کرد من به آهستگی می‌خوندم و اون سعی می‌کرد حروف رو تشخیص بده و بعد همون رو تایپ می‌کرد. پیدا کردن حروف براش سخت نبود. تقریباً همه رو می‌شناخت و فقط به جای ج، ح رو تایپ کرد که گفتم این ح اه و اصلاحش کرد. بعد هم پرینت گرفت و متن رو بریدیم و رو چوب چسبوندیم و من بریدم (البته بعضی جاها کمک کرد ولی فکر کنم کار با اره مویی هنوز زوده براشون و کم‌کم باید درگیر بشن) بعد حروف بریده‌شده رو سمباده زد و بعد هم با هم اون‌ها رو روی یه چوب چسبوندیم و یه تابلوی خوشگل درست شد. البته به خاطر فرصت کم خیلی جاها رو من با سرعت می‌بریدم و … .

 

خُب واضحه که ورود امیرمهدی تو این پروژه بهترین فرصت بود که من به انگیزه‌ی خواندن فکر کنم و حدس می‌زنم یه خروجی مثل اون تابلو به اندازه‌ی زیادی انگیزه‌ش رو تقویت کرد. شوق رو می‌شد تو چشماش دید.

ولی فکر کنم تو کار با بچه‌ها زیاد روی یک هدف خاص تمرکز می‌کنم. مثلاً می‌شد بیشتر تو اره کردن درگیرش کنم. می‌شد درباره‌ی احسان یه کم بیشتر حرف بزنیم. می‌شد تو انتخاب جمله‌ی مورد نظر وقت بیشتری بذارم. می‌شد اون‌جا که رفتیم پای کامپیوتر با آرامش بیشتر فرصت به‌ش بدم تا پرینت و … رو آزمایش کنه. می‌شد بیشتر درباره‌ی فونت و اندازه و … حرف بزنیم. یه اتفاق جالب این بود که یه بار یکی از حروف شکست و امیرمهدی رفت و دوباره پرینت گرفت ولی با فونت دیگری پرینت گرفته شده بود و بهترین فرصت بود که راجع به رسم‌الخط و هزارتا کوفت دیگه صحبت کنیم که الآن حسرتش رو می‌خورم. کلاً باید سرعتم رو کم کنم و اتفاقات خودبه‌خودی رو ببینم، درک کنم و همراه‌شون شم. همیشه هم یه دلیلی وجود داره برای اینکه کارها عجله‌ای شه!

 

پی نوشت: نورا اومد تو کارگاه و مشغول شد. یکی از بچه‌ها می‌خواست یه چیز استوانه‌ای ببره گفتم این چه شکلیه؟ گفت دایره. از نورا پرسیدم. گفت استوانه!

امروز تولد احسان فاتحی بود.

موقع برنامه‌ریزی روزانه، بچه‌ها دور خاله نامیه جمع بودند که من رفتم پیش‌شون و طوری که بچه‌ها هم بشنوند گفتم خاله من امروز می‌خوام یه کاری کنم که کمک می‌خوام. خاله پرسید چه کاری و توضیح دادم که قصد دارم با چوب یه سری حروف الفبا رو درست کنم؛ نیاز دارم که یکی از بچه‌ها این حروف رو تایپ کنه و پرینتش رو بگیره که بعد با هم بقیه کار رو انجام بدیم. بعد هم رفتم کارگاه.

سر و کله‌ش که پیدا شد خیلی خوشحال شدم. راستش خواندن و نوشتن امیر مهدی مسأله‌ای بود برای خودش که البته این اواخر خیلی انگیزه‌ش بیشتر شده. امیر مهدی داوطلب شده بود برای این کار که فکر کنم علاقه‌ش به تکنولوژی، توی این انتخاب بی تأثیر نبوده. کار رو شروع کردیم و با کمی راهنمایی حروف رو تایپ کرد. اندازه‌ش رو میزون کردیم و پرینت گرفت و آورد. چند تا حرف رو با اره مویی بریده بودیم‌ که یادم افتاد تو تولد پرهام بچه‌ها خیلی درگیر هدیه درست کردن نشدند (تو رها رسمه که روز تولد بچه‌ها دوست‌هاشون به جای کادو یه چیزی براش درست می‌کنند) و این پیشنهاد رو مطرح کردم که می‌خوای یه کاری کنیم که هم فعالیت‌مون رو انجام بدیم و هم برای احسان یه هدیه درست کنیم؟ گفت آره. گفتم می‌خوای با همین حروف یه چیزی براش بنویسیم؟ گفت آره. بعد قرار شد بنویسیم احسان جان تولدت مبارک.

رفتیم پای لپ‌تاپ و نوشت احسان جان تولدت مبارک. هر جا گیر می‌کرد من به آهستگی می‌خوندم و اون سعی می‌کرد حروف رو تشخیص بده و بعد همون رو تایپ می‌کرد. پیدا کردن حروف براش سخت نبود. تقریباً همه رو می‌شناخت و فقط به جای ج، ح رو تایپ کرد که گفتم این ح اه و اصلاحش کرد. بعد هم پرینت گرفت و متن رو بریدیم و رو چوب چسبوندیم و من بریدم (البته بعضی جاها کمک کرد ولی فکر کنم کار با اره مویی هنوز زوده براشون و کم‌کم باید درگیر بشن) بعد حروف بریده‌شده رو سمباده زد و بعد هم با هم اون‌ها رو روی یه چوب چسبوندیم و یه تابلوی خوشگل درست شد. البته به خاطر فرصت کم خیلی جاها رو من با سرعت می‌بریدم و … .

 

خُب واضحه که ورود امیرمهدی تو این پروژه بهترین فرصت بود که من به انگیزه‌ی خواندن فکر کنم و حدس می‌زنم یه خروجی مثل اون تابلو به اندازه‌ی زیادی انگیزه‌ش رو تقویت کرد. شوق رو می‌شد تو چشماش دید.

ولی فکر کنم تو کار با بچه‌ها زیاد روی یک هدف خاص تمرکز می‌کنم. مثلاً می‌شد بیشتر تو اره کردن درگیرش کنم. می‌شد درباره‌ی احسان یه کم بیشتر حرف بزنیم. می‌شد تو انتخاب جمله‌ی مورد نظر وقت بیشتری بذارم. می‌شد اون‌جا که رفتیم پای کامپیوتر با آرامش بیشتر فرصت به‌ش بدم تا پرینت و … رو آزمایش کنه. می‌شد بیشتر درباره‌ی فونت و اندازه و … حرف بزنیم. یه اتفاق جالب این بود که یه بار یکی از حروف شکست و امیرمهدی رفت و دوباره پرینت گرفت ولی با فونت دیگری پرینت گرفته شده بود و بهترین فرصت بود که راجع به رسم‌الخط و هزارتا کوفت دیگه صحبت کنیم که الآن حسرتش رو می‌خورم. کلاً باید سرعتم رو کم کنم و اتفاقات خودبه‌خودی رو ببینم، درک کنم و همراه‌شون شم. همیشه هم یه دلیلی وجود داره برای اینکه کارها عجله‌ای شه!

 

پی نوشت: نورا اومد تو کارگاه و مشغول شد. یکی از بچه‌ها می‌خواست یه چیز استوانه‌ای ببره گفتم این چه شکلیه؟ گفت دایره. از نورا پرسیدم. گفت استوانه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این نوشته در گزارش‌های روزانه ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.