نجاری

امروز خاله یاسمن با یه بغل چوب و تخته و … وارد شد. از کیفش هم چند تا ژورنال میز و کتاب‌خانه در آورد. قرار بود برای رها میز بسازیم. نمی‌دونم وقتی به تخته‌های چوبی دست می‌زنید و اون‌ها رو در دست می‌گیرید چه حسی به‌تون دست می‌ده؟ من که لذت می‌برم انگار هنوز زنده‌س! توش زندگی جریان داره. بودن چند تا تخته کافی بود که بچه‌ها رو جذب کنه. خاله یه دفتر یادداشت فانتزی از کیفش در آورد که برای جلدش از دو تکه تخته استفاده کرده بود. خیلی قشنگ بود.

بچه‌ها تخته‌ها رو با گیره به میز بسته بودند و می‌بریدند. هر کدوم هم نقشه‌ای داشتند که می‌خواستند بسازندش. احسان در جا یه دفترچه یادداشت ساخت. مسیح نقشه‌ی یک شمشیر رو کشیده بود. امیر مهدی تو فکر خونه‌ی گربه بود. حنانه ماکت یه میز رو ساخته‌بود و … .

امیر مهدی محو ژورنال‌ها بود. ساخت‌وساز و مهندسی تو خون این پسره انگار! تجسمش فوق‌العاده‌ است. ارتباطش با نقشه‌های توی ژورنال خاص بود. با دقت یکی از نقشه‌ها رو انتخاب کرد. یه کاغذ گذاشته بود لای کتاب که صفحه رو گم نکنه. جزئیات نقشه رو با دقت بررسی می‌کرد. این دقت بهانه‌ای بود برای این که سعی کنیم نوشته‌های روی نقشه رو بخونیم و … .

آخر روز به این نتیجه‌ی جمعی رسیدیم که برای تمرکز کارها و انسجامشون خوبه یه کارگاه داشته باشیم. اتاقی برای این کار انتخاب شد و قرار شد اون رو آماده کنیم. بعد از این که بچه‌ها رفتند رنگ و … خریدیم و آماده شدیم برای فردایی پر از فعالیت!

این نوشته در گزارش‌های روزانه ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.