مسیح

توی یادداشت‌هایی که هفته‌های اول از او می‌نوشتم، بی‌اعتمادیش نسبت به جهان ِ آدم‌بزرگ‌ها برایم خیلی برجسته بود. حس می‌کردم نمی‌خواهد نزدیک شود، یا نمی‌تواند آ‌ن‌قدر اطمینان کند که خودش را بسپارد. گاهی فکر می‌کردم صدایم را نمی‌شنود. جواب نمی‌داد. این را حتا در رفتارهای بدنیش هم می‌شد دید. وقت‌هایی که برایشان کتاب می‌خواندم یا هر زمانی که دور ِ هم، یا دوتایی نشسته بودیم و سرگرم ِ فعالیتی بودیم، تنش را از من دور نگه می‌داشت. حواسش بود که دور بماند…

مدتی است می‌بینم لم می‌دهد روی پایم؛ یا وقت‌هایی که حسابی سرمان گرم ِ کاری است، می‌بینم بی‌اختیار به من تکیه داده است. صدایش که می‌کنم، با آن چشم‌های مثل ِ موشش، نه! با تمام ِ تنش، برمی‌گردد به سمتم. بی‌اختیار ذوق می‌کنم…

این نوشته در خاطرات ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>