خرید سبزه

امروز با یک گروه از بچه‌ها رفتیم بازارچه برای خرید ظرف سبزه. در نزدیکی بازار صدای رایا بلند شد و از نیوشا گله می‌کرد که: «نیوشا یکی از چوب‌های من را برداشته»  و نیوشا هم می‌گفت: «این مال خودمه». ابتدا از رایا خواستم موضوع را مستقیم به نیوشا بگوید و می‌خواستم خودش مشکلش را حل کند. اما وقتی خوب به هر دو نگاه کردم، دیدم که گویا نیوشا اصلاً حرف‌های رایا را نمی‌شنود. رایا هم وقتی از مذاکره با نیوشا دلسرد شد، دوباره به سراغ  تک مربیان رفت. اما ما همگی داستان رو دوباره به خودشان برگرداندیم. ولی صدای رایا کم کم داشت بلند و بلندتر می‌شد و دیگر فضای خرید ظرف برای سبزه‌ی عید داشت به یک درگیری تبدیل می‌شد و بقیه‌ی بچه‌های گروه یک هم تحت تآثیر قرار گرفته ‌بودند. تصمیم گرفتم آن‌ها را از فضای خرید و محیط بچه‌های دیگر دور کنم، تا هم بقیه راحت‌تر به خرید خود بپردازند و هم این دو نفر در فضای آرام‌تری بتوانند با هم حرف بزنند. با خاله زهرا و خاله الهه هماهنگ کردم. بیتا را هم صدا کردم. او نیز به صورت پنهان درگیر موضوع بود و از نیوشا حمایت می‌کرد. چند  قدمی که از بقیه دور شدیم، نیوشا شروع به جمع‌آوری برچسب‌های تبلیغاتی کرد. چند تا برچسب که برداشت، از رایا پرسید: «تو هم می‌خواهی؟» و به او هم برچسب داد و قبل از این‌که دوباره رایا درخواست چوب هیزمش را تکرار کند، خودش چوب را داخل سبد رایا گذاشت. رایا با خوشحالی از نیوشا تشکر کرد و گفت: «می‌خواهم از مادرم خواهش کنم که شما رو به خونمون دعوت کنم.»

این نوشته در گزارش‌های روزانه ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>