بوستان جوانمردان

۹۲/۹/۱۰   روز یکشنبه به پارک جوانمردان رفتیم. کودکی گفت: موشک درست کنیم. با کاغذهایی که برده بودیم تعدادی موشک درست کردیم. بچهها پرسیدند: می‌توانیم وارد چمن شویم؟ مربی گفت : می‌توانیم از نگهبان بپرسیم. نگهبان چمنهای نزدیک وسایل بازی را اجازه داد. کودکان روی چمنها شروع به غلتیدن کردند. روی درختی که بدون برگ بود لانه‌ی پرنده‌ای دیدیم. برگ‌های پاییزی روی زمین بود. در پارک علامت‌ها و نشانههایی مانند: پرچم بزرگ/چادر زدن ممنوع و نیمکتهای چوبی مسیر برگشت را زیباتر کرد. رنگین‌کمان وسط فواره‌ی حوض÷ لبخند را بر لب کودکان نشاند. مربی در فضای پارک می‌خواست قصه‌ای بگوید.  بچه‌ها خواستند قصه شبیه قصه‌ی قورباغه و چاه باشد که حرکت هم داشته باشد. قصه درباره‌ی پیرمردی بود که اسبش فرار می‌کند, بعد از مدتی با یک گله اسب وحشی بازمی‌گردد.  روزی پای پسرش هنگام کار با اسبان می‌شکند و زمانی که همه‌ی جوان‌های ده را به سربازی می‌برند او مصون می ماند. در همه‌ی اتفاقات مردم حادثه‌ی پیش آ مده را بد یا خوب توصیف می‌کنند و پیرمرد هر بار این جمله را تکرار می‌کند: شاید خوب باشه، شاید بد باشه.

پیشنهاد بچه‌ها این بود که همراه یکی دیگر از مربیان با شنیدن کلمه‌ی »پیرمرد«  خم شوند و با شنیدن کلمه‌ی »اسب«  در فضای باز پارک بدوند. در میانه‌ی قصه تصمیم گرفتند تمامی قسمت‌های قصه را با پانتومیم همراه کنند. همه لذت بردیم و این بیشتر در پایان قصه نمود پیدا کرد که صدای  نه! چرا تموم شد؟!  همه به هوا رفت.

این نوشته در رخدادها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>