ساختمان‌سازی در بهاران

امروز دوباره شهر پارچه‌ای پهن شد و ماشین‌ها روی آن چیده شدند. احسان (فاتحی) چند تا از ماشین‌های راه‌سازی را کنار هم گذاشته بود و برایشان با قطعات لگو پارکینگ درست کرده بود. احسان (کتابچی) و نیوشا هم بودند. خاله مریم پرسید: بچه‌ها این ماشین‌ها به چه دردی می‌خورند؟ نیوشا شروع کرد: این ماشین خاک بردار است. احسان (کتابچی) گفت: این هم کامیون برای بردن خاک‌هاست. و گفت‌وگو در مورد سایر ماشین‌های راه‌سازی زردرنگ ادامه پیدا کرد. نیوشا گفت: ما (منظور خانواده‌اش) داریم ساختمون می‌سازیم. برای ساختم ساختمون‌مون از این ماشین‌های بزرگ می‌آن. خاله مریم پیشنهاد داد به یک گردش محلی بریم و از ساختمان‌های در حال ساخت دیدن کنیم. هفت نفر از بچه‌ها آماده شدند و ماشین‌های راه‌سازی‌شان را هم با خود آوردند. بعد از آمدن به مکان جدید این اولین باری بود که از رها بیرون می‌رفتیم. برای کمی کسب اطلاع از دور و بر رها به خیابان خودمان (بهاران) رفتیم. دو تا کوچه‌ی پایین‌تر ساختمانی در حال ساخت توجه بچه‌ها را به خود جلب کرد. از ماسه‌های وسط کوچه و میل‌گردها به این توجه رسیدند.

از خم کردن میل‌گردها گرفته تا چیدن آجر توسط کارگرها و ریختن سیمان و راه رفتن روی سقف‌های یونولیتی (که قرار بود بعداً بتون‌ریزی شوند)، برایشان جالب بود. جای ماشین‌های بزرگ ساختمانی خالی بود که بچه‌ها خودشان مشغول شدند و از ماشین‌های خاک‌بردار و کامیون‌هایشان برای حمل ماسه‌ها کمک گرفتند. البته در ساختمان نیمه‌ساز دوم یک جرثقیل بزرگ دیدیم که همه را به وجد آورد. وَه! چه قدر جرثقیل بزرگ است!

وقتی به رها برگشتیم، همگی از گرمای شدید خسته شده بودند، ولی نیروی خاصی آنها را به سمت ساختمان شهر و خانه‌های آن می‌کشید. نیوشا و پارسا مشغول نقاشی خانه بودند. امیر مهدی و احسان (احمدی) و اسماء به سراغ ساختنی‌ها رفتند. احسان (فاتحی) روی شهر پارچه‌ای ماشن‌های راه‌سازی زردرنگ را حرکت می‌داد. شاید می‌خواست آن‌ها را به ساختمان‌های نیمه‌کاره‌ی شهر برساند.

این نوشته در گزارش‌های روزانه ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.