اراده‌ای که رام نیست

امروز قصد نداشتم قاطی‌ِ فعالیت بچه‌ها بشوم. ولی نشد. آرمیتا، این دختر بچه‌ی پنج‌ساله، مثل طوفان پُرانرژی است. هم‌چون باد می‌وزد و مانند سیل تو را با خود می‌برد. نمی‌دانم چه شد که از کارگاه نجاری سر درآورد. یک میخ در انگشتان ظریفش گرفته‌بود و چکشی در دست دیگر. مصمم بود که تخته‌ای را به دیوار بکوبد. تخته را از یک طرف اره کرده‌بود. بریدن آن یک تخته، با قاعده‌ی دو در پنج، به قاعده‌ی دستان کوچک او نبود ولی اراده‌ی بزرگ او این را نمی‌فهمید. سیلِ این اراده مرا با خود به کارگاه برد. به خود نیامده بودم که معین‌مهدی به جریان اضافه شد و من یارای بیرون آمدن از این گرداب را نداشتم.

 

این نوشته در گزارش‌های روزانه ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>