آش سنگ

بعد از جشن میلاد، هفته‌ی آرام‌تری را گذراندیم. هفته‌ای که قرار نبود به چیز خاصی برسیم و در عین حال پر بود از اتفاقات ریز و درشت. این هفته از هفته‌هایی بود که دل سپردن، در آن موج می‌زد. بچه‌ها جریان‌های گوناگونی به‌وجود می‌آوردند و کافی بود که خودت را رها کنی و با آن‌ها همراه شوی. کتاب‌خوانی دور هم، جان تازه‌ای گرفت. کنج‌کاوی‌های آزمایش‌گاهی آن‌ها به ساخت حباب‌هایی هیجان‌انگیز منجر شد. بافتنی و ساخت عروسک جورابی مرزهای جنسیت و سن را در نوردید و یادگیری بچه‌ها از یک‌دیگر را به نمایش گذاشت. نقاشی‌ها با استفاده از تکنولوژی رایانه به انیمیشن‌های ساده تبدیل شدند و هوای پاک مجال برگزاری اردو را فراهم کرد.

در پی قصه‌ی آش سنگ، قراری گذاشته شده بود که این آش را بپزیم. سرپرست برنامه انتخاب شد و مسئولیت‌ها تقسیم شد. جالب بود که در تهیه‌ی فهرست مواد مورد نیاز، بچه‌ها به داستان وفادار بودند و حتی در به‌دست آوردن نسبت و اندازه‌ی مواد، با استفاده از نقاشی‌های کتاب این اندازه‌ها را رعایت می‌کردند. مثلاً در یکی از تصویرهای کتاب پنج سنگ دیده می‌شد که از آن فهمیدند که برای هر دو نفر (تعداد شخصیت‌های اصلی کتاب) پنج سنگ لازم است و با تبدیل این نسبت برای دوازده نفر (تعداد بچه‌ها) به سی عدد سنگ رسیدند.

روز چهارشنبه به پارک پردیسان رفتیم و در یک هوای دل‌چسب آش‌مان را بار گذاشتیم. همه‌ی مراحل، شامل نوشتن فهرست مواد، خرید، روشن کردن آتش، جمع کردن سنگ، شستن مواد، پاک کردن سبزی‌ها و پوست کندن سیب‌زمینی‌ها با کمک خود بچه‌ها انجام شد. آش که آماده شد هیچ‌کدام از ما مربی‌ها فکرش را هم نمی‌کردیم که این‌قدر خوش‌مزه شده باشد. جای شما خالی!!!

این نوشته در رخدادها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>